تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی


امروز هوا بيش‌تر مي‌خورد كه اردي‌بهشتي باشد تا فرورديني؛ نه كه گرم‌تر از روزهاي قبل بود؛ اردي‌بهشتي شده بود ديگر كه فروردين كمي خنك‌تر است هوا و اردي‌بهشت خورشيدش هم‌چين ظِل‌تر مي‌خورد توي فرق سر آدم!

 

و اما چند روز پيش كه كاملن هم هوا فرورديني بود؛ قرارمان بر اين شده بود تا امروز را هم بروم روايت فتح براي پاره‌ي ديگر از كارهاي كتاب‌م. از ديشب مثل بچه‌‌-مدرسه‌اي‌هايي كه شب آخر شهريور را مي‌گذرانند، توي دل‌م فكر و خيال‌هايي مي‌آمد و مي‌رفت.

 

بالآخره براي من كه از يك مشت خاك، نشان كوه را مي‌گيرم؛ بودن در بيست فروردين در مؤسسه روايت فتح هم‌چين عادي هم نمي‌توانست باشد. حتا اگر ساكنين اين مؤسسه ديگر براي‌شان عادي شده باشد حضورشان اما خب من هزار دفعه‌ي ديگر كه وارد اين مؤسسه بشوم براي بار هزارم، بازم وقتي به آلاچيق وسط حياط دومش برسم و به ياد بياورم كه مرتضاي آويني اين‌‍‌جا مي‌نشسته و با دوستانش توي عصرها چاي مي‌خورده و گپ مي‌زده؛ حس خوبي بهم دست مي‌دهد حتا حس خوب ِ بيش‌تري از حس ِ سر ِ مزارش رفتن. (جمله‌ي طولاني آن‌هم پر از قيد، پر از مصدر، پر از القاي ناموفق ِدل‌تنگي؛ مردود است آقا؛ مردود!)

 

كارم كه تمام شد دوباره به حياط كه رسيدم، اين‌بار همين‌طوري بي‌خودي از آلاچيق عكس گرفتم، شايد براي روز مبادا! – خب من زياد دل‌م براي خيلي چيزها تنگ مي‌شود؛ البته كاملن با‌خودي و نامبادا! –

به كتاب‌فروشيِ روايت در سر كوچه‌ي فلاح‌پور نگاهي مي‌كنم. كتاب‌هاي تدوين و مستند و ... فقط مرا ياد آقا مرتضا نمي‌اندازد كه يادهاي‌م تو را هم سرشار مي‌شود كه نيستي كه اصلن قرار هم نيست باشي كه هجرت مقدمه‌ي جهاد است! (جمله‌‌ به شدت كليشه‌اي‌ است؛ ديگر مرسوم نيست آقا؛ مرسوم نيست!)

 

 

چند قدم آن‌طرف‌تر چند تا دانش‌جو از مرد دست‌فروش دارند كتاب‌هاي صادق هدايت را مي‌گيرند. نگاه‌شان مي‌كنم همه‌اش را خوانده‌ام. قلم مرگ‌باري دارد ولي با توصيفات و نگارش قوي و كاملن مقبولي آقا؛ مقبول!

 

چند قدم كه دورتر مي‌شوم صداي خنده‌ي بلندشان مي‌آيد. ياد صداي قرچ قرچ كفش‌هاي نوي آقا مرتضا مي‌افتم. از اين‌كه ذهنم مثل گنجشك دارد اين‌ور و آن‌ور مي‌پرد؛ تعجب نمي‌كنم كه تازه‌گي ندارد. (جمله بي‌ربط است؛ قابليت حذف دارد آقا؛ حذف!)

 

سر ميدان فردوسي روبروي مجسمه‌ي حضرتش؛ پوستر بزرگ ِ بزرگ‌داشت نوزدهمين سال‌گرد آقا مرتضا را زده‌اند. خيابان حافظ ... تالار ... نگاهم را كه به سمت پوستر مي‌برم، آفتاب توي چشمم مي‌خورد. عينك آفتابي‌ام را به چشمم مي‌زنم. آن‌قدري بزرگ است كه صورتم را استتار كند و خيال ِ چشم‌هام را بابت هر اتفاق ِ ناگهاني، راحت!

آخر هميشه من فكر مي‌كنم عينك آفتابي همان حكم چتر را دارد توي روزهاي باراني!

حالا عينك، بزرگ‌تر از صورت صاحبش هم باشد؛ اتفاق ِ روزهاي ِ باراني ِ شديد ِ بيش‌تري پيش‌‌بيني شده است حكمن!

 

اصلش هم فكر مي‌كنم خورشيد، اين‌روزها زيادي براي صورتم حجيم شده است. سهمم را از خورشيد، گذاشته‌ام براي بقيه،

سرم زيادي توي سايه‌ي ِ آن آلاچيق، سِير مي‌كند انگار! (جملات‌ نامفهوم است؛ بازنويسي كلي مي‌خواهد آقا؛ كلي!)

 

زير ِ پوستر ِ تبليغاتي ِ بزرگ‌داشت ايستاده‌ام و به ماشين‌هاي عبوري مي‌گويم؛ «انقلاب» تا از آن‌جا برگردم خانه؛ زيادي تشنه‌ام است؛ مثل هميشه!

 

 

---

 

 

نوروز ِ باستاني با آن‌همه يد و بيضايش امسال را نتوانست توي خانه‌ي دل‌م پا بگذارد؛

مستمرن منتظر آمدن‌ت مانده‌ام كه سفره‌ي هفت‌سينم بي‌تو يك سين كم دارد هنوز؛ حتا اگر سفر امسالت به جاي تو؛ تكميلش كرده باشد كه البته كه سال نوي من؛ آمدن تو است و بس!

 

بعد حالا فكرش را بكن چه خوش خيال‌اند اين توت‌فرنگي‌ها و چغاله‌بادام‌ها و ريواس‌ها كه فكر مي‌كنند مي‌توانند مرا بشكنند و دستان‌م را سرخ از خوردن‌شان كنند.

بي دست ِ تو هيچ توت‌فرنگي كه محبوبم است؛ مزه ندارد.

نوبرانه‌اي كه تو باشي؛ دنيا براي‌م كهنه مي‌شود؛

زودتر بيا! دل‌تنگي به اوج رسيده و بهانه‌ها براي پررنگ شدنش هم به حمد‌الله زياد‌ي‌ موجود است درست مثل جدول صعودي تورم در اين‌روزها!

 

 

 


*واقعن لازم است بگويم؛ خطوط نوشته شده‌ي خاكستري؛ مخاطب خاص دارد؟!

 

**مدتي‌ست زيادي توي ويرايش و ويرايش‌گري و پرانتزها پرسه مي‌زنم. آْن‌قدر كه مي‌رود كه خودم هم بروم داخل پرانتزها؛ ملالي هم نيست كه؛ تا يار كه را خواهد و ...




+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 

درست همان‌جاهايي كه دستِ سختي‌هايِ روزگار مي‌خواهد از پا در بياوردم؛

همان‌جاهايي كه در معرض طوفان حرف‌هايِ ناروا و قضاوت‌هاي نادرست و يك‌طرفه‌يِ آدم‌هاي اطراف‌م، مي‌خواهد بغضِ تلخي در گلوم بنشيند،

همان‌جاهايي كه دستِ تقديرِ هم‌راهيِ روزگارِ ارزشي و جهاديِ هم‌سفرم در دوري‌ها و سفرهاي پر از خطرش و تنهايي‌ها و دل‌نگراني‌هايم، مي‌خواهد كم بياورم، مي‌‌خواهد تا شك كنم و گزندي به يقينِ آرمان‌هايِ مقدس‌م بزنم،

همان‌جاهايي كه ...

درست همان‌جاهايي كه در معرضِ عاشوراهايِ كوچكِ زندگي‌م قرار گرفته‌ام؛ همين جملات، همين كلمات در مقابل چشمم كه نه، در مقابل تمام دل‌م؛ قد كشيده‌اند كه توي گوشِ حقارتِ جراحت‌هايِ كوچك‌م زده‌اند كه چه مردانه مقاومم كرده‌اند همين كلمات؛

 

«همه‌ي عزيزانش را سر بريده‌اند، تكه‌تكه كرده‌اند. سرهاي‌شان را هم‌راه‌شان آورده‌اند. كودكان كاروانش را تازيانه زده‌اند و خودش را. طبق خط‌كشي‌ها، الآن بايد زن غش كند. بايد تا حد مرگ بي‌تابي كند. بايد از ترس و غم بي‌كلام شده باشد.

اما او ايستاده است؛ راست. در دربار يزيد – جايي كه نفس مردها مي‌برد – و آهسته و بريده‌بريده نه، بلكه با بلاغتي كه تنِ تاريخ را مي‌لرزاند فرياد مي‌زند: «كد كيدك، واسع سعيك، ناصب جهدك، فو الله لاتمحوا ذكرنا و لاتميت و حينا» هر حقه‌اي مي‌خواهي بزن، تمام سعيت را بكن؛ اما يقين داشته باش كه نام ما را محو نمي‌كني. آن‌كه محو و نابود مي‌شود تو هستي.»**

 


---

 


جاري مي‌شوم در زمان حيات‌م، روزگارِ مبتلا به ابتلاهايِ سختِ هر روزه‌ام،

فريادم، حس لطافتِ زنانه‌گي‌م، روايتِ مردانه‌يِ زينب‌هاي دوران‌م

جاري مي‌شود در نفس‌نفس‌هاي بودنم كه؛

 

«بايد ادامه داد به راهي كه مانده است» ...

 

 

 


*«تا دست به قلم مي‌گيرم سراغ تو را مي‌گيرند كلمات»

 

**جملات داخل گيومه از كتاب «خدا خانه دارد»/ كسي بيرون از قاب

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 

مي‌داني من فكر مي‌كنم اسم‌ها خيلي مهم‌اند. اصلن از اول اين اعتقاد به اسم را داشتم. يعني تا آن‌جا كه يادم مي‌آيد اسم خودم را دوست داشتم. از همان بچه‌گي حتا!

الآن هم دوستان نزديك‌م حتا آن‌هايي كه مثلن تو گودر دنبال مي‌كرديم هم را، ديده‌اند و مي‌دانند حسي را كه به نوشته‌ها، اشعار و اشاراتي كه به «ليلا» دارم من چه‌گونه است.

 

يعني اين آواي «ليلا» از همان اول براي‌م قشنگ بود، دوستش داشتم. حتا از همان وقتي كه حجتي هم براي قشنگي اسمم نداشتم اما اين آوايش را دوست داشتم آن‌قدر كه مثلن وقتي با كسي آشنا مي‌شدم دوست داشتم زودتر بگويد اسمت؟ تا بگويم؛ ليلا!

 

اسم‌ها مهم‌اند، مهم‌اند كه معشوق و معشوقه‌ات چه نامي دارد كه هي تو قرار است چه آوايي را با چه حسي صدا بزني. بايد مثلن پسوند «من» به اين اسم بيايد. بايد حس خوبي بهت بدهد اين اسم، حسي كه هي از تكرارش خسته نشوي كه هي هر بار كه صدايش مي‌كني حتا از آوايي كه در هوا پراكنده مي‌كند اين اسم، دلت غنج برود!

 

مي‌شود اين‌طور هم فكر كرد كه حتا اسم نشان از ريشه و عقبه‌ي خانواده‌گي صاحبش هم دارد، اين‌كه اين اسم را چه سطح تفكر و سليقه و فرهنگي انتخاب كرده و با چه نيتي، مهم است.

پس اسم هم مي‌تواند جزء همان ابعاد وسيع شناخت طرف مقابلت هم به حساب بيايد يك‌طورايي!

 

حالا من كه اين‌طور فكر مي‌كنم اقلش!

 

...

مهم است كه اسمت را قبل‌تر چه كسي صدا كرده‌،

مهم است كه با چه حسي با چه وابسته‌گي، اسمت را صدا كرده‌اند،

مهم است كجا هي اسمت را مي‌آورند،

به كدام آدم نسبتش مي‌دهند،

 

نمي‌دانم از كِي بود كه آواي «ليلا» شيداترم كرد كه بيش‌تر از قبل‌م دوست‌ش داشتم،

شايد از آن‌جايي كه بالاي سكوي مدرسه‌امان به «فاطمه»‌ها هديه مي‌دادند،

شايد آن‌جا كه توي دل‌م خواست كه سهمي از نام «مادر»م هم كاش براي من بود،

شايد همين‌جا بود كه فكر كردم؛ ...

 

با خودم فكر كردم مهم است كه اسم‌م را قبل‌تر از من چه كسي با چه حس و وابسته‌گي و نسبتي صدا كرده است،

 

مهم است براي‌م كه آواي «ليلا» از گلوي چه كسي با چه حسي و وابسته‌گي و نسبتي در فضا پراكنده مي‌شده است؛

 

چشم‌هام را مي‌بندم و آواي «ليلا» را از سرخ‌ترين و گل‌گون‌ترين و مجنون‌ترين گلوي دنيا مي‌شنوم؛

 

«ليلاي حسين»!

 


---

 

هر شب توي گوش‌م كسي نجوايي دارد،

كسي از آن سوي خيال صدايم مي‌زند،

كسي كه با آواي رازآلود شب آشناست و ...

و خيل خيال‌ است كه مي‌بردم تا به سوي تو، سوي دوست!

 

... راستي كه؛ چه‌قدر بوي ماه مي‌دهي تو!

 




*گفت؛ ليلاي تو مجنون شد و مجنون تو ليلا!

و هم‌واره در برابر ليلا جنون كم است ...


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 

خدا مي‌داند كه گفتن بعضي از حرف‌ها خيلي سخت است؛

كأنه‌ قيامتي باشد و سؤالت پرسيده باشند كه؛ أنت؟!

و تو بخواهي نه از ربت نه از امامت نه از نمازت نه ... كه از خودت بگويي؛

و چه بلوايي شود آن روز در تو و دلت و يا به قول علوم‌حَقه‌اي‌‌ها؛ در خويشتن خويشتنت!

 

حالا شده حكايت من و اين «سي‌صد و سيزده بهشتي» من؛

جايي كه دوستش دارم،

نفس كشيدمش،

زنده‌گي كردمش،

گرچه قبل‌تر؛ از يك جايي به بعدش هم كم آوردم؛ همان اويل بود؛ فرودين 1387، تازه يك‌ساله شده بود،  كه زدم و يك‌طورايي «سي‌صد و سيزده بهشتي»‌م را نابود كردم، 20 فروردين بود و نه اين‌كه خيال كني اين 20 فروردين اتفاقي بودها، نه! از قضا غرض داشتم؛

شهادت آقامرتضا بود و خواندم كه تمام نوشته‌هايش را دور ريخته بود، ريخته بود توي يك گوني آتش‌شان زده بود، هر چه حديثِ نفس داشت،

راستش پيش از اين‌هم خوانده بودم اين حكايت آقامرتضا را اما آن سال فرق داشت؛ با وجود اين‌كه نوشته‌هايم تقريبن پاي ثابت روزنامه‌اي هم شده بود كه از قضا آن‌جا را هم دوست داشتم اما اين‌جا براي‌م مزه‌ي ديگري داشت، جايي داشتم براي خودم، براي خودِ خودِ خودم، كه حكايتِ حديثِ  نفس شده بود اين آخري‌هايش پس به نابوديش انديشيدم؛

من‌هم كه خداي تصميم و اجرا؛ كردم آن‌چه نبايد را!

 

فردايش دوستي زنگ زد و گفت چرا وبلاگت را حذف كردي؟!

گفتم؛ چون دوست داشتمش و بيش‌ترين سود را كسي مي‌برد كه از به‌ترينش بگذرد.

بله! دوست من! من واقعن آن‌روزها همين‌قدر كه اين جمله در حال حاضر بوي كليشه و نچسبي مي‌دهد شايد!، اين‌طوري بودم يعني همين‌قدر آرمان‌گرا و همين‌قدر صاف و صريح و همين‌قدر ...

هر چه فكر مي‌كردم بر زبان مي‌آوردم، هر چه فكر مي‌كردم عملي‌اش مي‌كردم و چه چيز به‌تر از نابودي اين‌ج‍ا براي خفه كردن نفسم در آن‌روزها وجود داشت؟! به آتش كشيدن اين‌جا؛ «سي‌صد و سيزده بهشتي»‌ام!

 

اما نشد؛ مي‌داني كه من اسير خواب‌ها هستم؛

فكر كن خواب ديدم يا نه بيدار بيدار بودم، تخيل زد به سرم يا هر چيز ديگري شبيه خواب يا بيداري؛ اصلن انگار كن چيزي شبيه به زندگي‌ام كه مرزي بين خواب و بيداري‌ براي‌م روشن نيست (يعني غيرآدم‌وارتر از من هم ديده‌اي؟!) در من صدا شد؛ كسي در گوش‌م مي‌گفت؛

ققنوس بايد بشود؛ از آتش زاييده شود. لاجرم يك هفته بعد از حذفش دوباره آوردمش بالا اما ... ؛

بهايش را دادم؛ تمام كامنت‌ها پريده بود؛ و گزافه نيست كه بگويم آتشي بر دل‌ هم به پا شد؛

آخر بعضي از حرف‌هاي كامنت‌ها را دوست داشتم، بعضي حضورها را، بعضي جواب‌هاي خودم را حتا،

 اما ... ؛

بيش‌ترين سود را كسي مي‌برد كه از به‌ترينش بگذرد!

 

گذشته بودم يا نه؟! بماند براي خودم و دل‌م و آتشي كه به پا شد از آن‌روز در اين‌جا؛

 

 

از فرودين 87 به بعد؛ بي‌طهارت نگاشته نشد، بي‌طهارت حتا كامنت‌ها هم خوانده نشد؛

گفتم كه؛ آن‌روزها با اين‌روزها از زمين تا به آسمان فرق داشتم؛

حال و هوايم، حرف‌هايم، خنده‌هايم و گريه‌هايم!

بماند كه عوض شديم رفيق و خدا كناد عوضي، نه!

 

 

بي‌پرده حرف زدن هم جزء تغييرات‌مان به حساب مي‌آيد؛ آن‌روزها با همه‌ي جهالت و كم‌سني‌ و كج‌فهمي‌هاي‌م‌*، دنبال لقمه‌هاي گنده‌تر از دهان بودم مثل اعتياد به اسفار، شفا، چهل حديث امام، عقل سرخ شيخ اشراق و ابن‌عربي، اين‌روزها به خودم هم وقعي نمي‌نهم چه رسد به ...

پس اصول ساده‌نويسي را به تأكيدات بيش از حد استادان‌مان پيشه ساخته‌‌م؛

دل‌تنگ كننده‌م است مي‌دانم اما خدا را شكر هنوز در نوشتن فقط شبيه به خودم هستم! (خيلي هم رك و صريح شده‌ام كه فرمود؛ آب كه از سر بگذره چه يك وجب چه يه دريا!)

 

 

خودمم؛ من! همان منِ سابق، فقط كمي خسته‌تر، داغان‌تر، تنهاتر و حتا بي‌حواس‌تر؛ كأنه بيداري، حذف شده توي زندگي‌ام، ‌همه‌اش توي خيالات هستم و خوشم‌ از اين‌همه خيال و اين‌همه انبوه ِ غم!

 

همين ديروز بود كه گوشه‌ي كتاب «سوران سرد» كه تازه شروع كردم به خواندنش، براي خودم نوشتم؛

از يك جايي به بعد ديگر حريف غم‌ها كه نمي‌شوي هيچ كه اصلن شبيه غم مي‌شوي، مي‌شوي خودِ خودِ غم!

پس چه گريزي كه بگويمت؛ با غم‌هاي‌م خوشم رفيق! (مي‌تواني بگذاري به حساب ناگزيريم يا حتا توجيه اين‌روزهاي خوش ِغم‌ناكِ من!)

 

... بله! كوتاه كنم حرفم را؛

 ققنوس من؛ اين صفحه‌ي دوست‌داشتني‌ام، با اين درخت‌هايي كه وقتي مي‌كشيدم‌شان براي نصب روي ديوار اتاقم بود و اما سر از اين‌جا در آورد، به مطول نويسي عادت ندارد اما قرار است توي همين اتاق، توي همين صفحه با همين حال و هواي اين‌روزهاي‌م؛ خاكي بياورم؛ باغ‌چه‌اي بسازم؛ تويش انار بكارم؛ بشود «انارستان»‌م!

«انارستان»‌م همين‌جاست، اصلن همين «سي‌صد و سيزده بهشتي»‌م است اما توي باغ‌چه‌ي اين صفحه.

ميوه‌اش انار است؛ گاهي ترش و گاهي شيرين و گاهي ملس! گاهي حتا براي برخي، آبي مي‌شود و مي‌پاشد توي چشمش؛ تا كجا هم‌‌راه خيالات‌م شويد!

 

اين‌همه حرف و اين‌همه پراكنده‌گويي براي اين بود كه بگويم؛

اين پست، پست اول «انارستان» من است و اين‌جا** آوردمش تا بگويم؛

 آن‌جا هم اين‌جاست اما شايد دل‌تنگ‌تر و خسته‌تر از ليلاي اين‌جا؛

... و حاشا و كلا!

 

 

---

 

 

به مي بربند راه عقل را از خانقاه دل

كه اين‌دارالجنون هرگز نباشد جاي عاقل‌ها

 

 

 


*قانون گذشت زمان براي هر كه رو به جلوست، خوب است اعتراف كنم براي من رو به گذشته است كه؛ جاهل‌تر، بچه‌تر و كج‌فهم‌تر شده‌ام!

 

**اين‌جا؛ «سي‌صد و سيزده بهشتي»‌م هم‌چنان حضور دارد و كمافي‌السابق به روز خواهد شد.

 

***اين‌هم لينك انارستان من؛ anarestan.hamweblogi


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 

هنوز گاهي وقت‌ها كه دل‌م يك آرام و قرار خاصي مي‌خواهد،

هنوز گاهي وقت‌ها كه حرف‌هايي مي‌شنوم از برخي كه نيش درون‌شان از دشمني صد تا عراقي هم خصمانه‌تر است،

هنوز گاهي كه دل‌م تنگ روزهاي نابي مي‌شود كه آدم‌هايي مثل مصطفا را با خودش برد كه برد،

هنوز گاهي كه نمي‌توانم خودم را با همه‌ي الدورم پولدورم‌هاي‌م با مردم شهر و دوستان‌م وفق بدهم،

هنوز گاهي كه سكوت و خنده‌هاي تصنعي به روزگارم رنگ بودن مي‌دهد،

هنوز گاهي كه ماشين راهي سوار مي‌شوم و بعد مجبور مي‌شوم پياده شوم و از ميانه‌ي راه، پياده گز كنم بقيه‌ي مسيرم را،

هنوز گاهي كه فاصله‌ي بين صبر و خمودگي را گم مي‌كنم،

هنوز ...

هنوز و هميشه ارميا را دوست دارم!

 

---

 

اشك كه در چشم مي‌نشيند، ريشه‌هاي خشكيده‌ي عطوفت در دلِ آدمي جان مي‌گيرند و تازه مي‌شوند و تو دل‌ت مي‌خواهد براي هر قطره‌ي اشكي صد بار جان بدهي.

دست روي گونه اشك‌آلود مي‌كشي و مي‌گويي:

چيزي نيسّ. مثل اشك‌هايي كه بعضي حرف‌ها مي‌نشاند توي چشم‌هاي آدم،

حرف‌هايي كه دوست نداري بشنوي‌شان كه دوست نداري باورشان كني.

زخم‌ها اين‌جور منتشر مي‌شود؛

مثل زخم‌هايي كه در اين دو سال بر پيكر آرمان‌ها و اعتقادات خيلي‌هاي‌مان خورد!

 

حالا هر روز هم كه ريشه‌ي ديگري از اين ريشه‌ي خشكيده‌ي ما آب‌ياري شود حتا با حرف‌هاي تلخ يك دوست،

چيزي تغيير نمي‌كند كه؛

هنوز كمربندهاي‌مان محكم است آن‌هم به حكم پيرمرادي كه ارميا هم با رفتنش در 14 خرداد 1368 جاودانه شد!

 

 

*«ارمیا فقط نمازهایش طولاني‌تر و ریش‌هايش بلندتر شده بود. به جز اين دو، ارميا همان ارمياي سابق بود... ارميا عادي شده بود. به همه لبخند مي‌زد. سعي مي‌كرد مزاحم كسي نشود! اگر به او فحش مي‌دادند، اگر سر و وضعش را مسخره مي‌كردند، او هيچ نمي‌گفت. ارميا فاصله بين صبر و خمودگي را گم كرده بود!»


** آقا رضاي اميرخاني، هنوز و هماره يك «دوست» است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 

 

و تو بيايي، چهره‌ات خسته باشد از اين ور و آن ور دويدن‌هاي ناتمامت

 

در جنگي نابرابر، در مقاومتي سخت، در كوچه پس كوچه‌هاي شهري 45 روزه،

 

در لابه‌لاي اشك‌هاي بي‌پناهي كه هنوز ردشان بر گونه‌ت باقي مانده باشد

 

آن‌وقت من چهره‌‌ي مردانه‌ات را ببينم كه در پوششي از خاك و غبار به غربتي رازدار نشسته باشد تا؛

 

تو را پيش چشم‌هام، تو را در دل‌م

 

تو را در تمام اين‌روزهاي رنج و پر حسرت جامانده از ديروزهايي كه از مردانه‌گي تو به يادگار مانده،

 

بزرگ‌تر و ستبرتر جلوه دهد!

 

 

---

 

 

بعضي وقت‌ها پاها ديگر با آدم نمي‌آيند. هم‌راهي نمي‌كنند با آدم.

آدم دل‌ش مي‌خواهد جايي يله بشود و تكيه بدهد به چيزي؛

داري، درختي، ديواري و يا شهري!

 

 

 

 

*خدايا كجا بوديم؟ چه بر ما گذشت؟ آيا كسي از مظلوميت فرزندان روح خدا چيزي مي‌داند؟

آيا كسي مي‌داند كه توي كوچه‌هاي شهر، خون اين حماسه‌آفرينان در ميان دودِ خاكستري انفجار خمپاره‌هاي خصم چه سان بر زمين مي‌ريخت؟ يا هنوز همه در فكر اين هستند كه اي كاش مرزها باز مي‌شد و ما هم سري به دوستان خارج از كشور مي‌زديم؟ و در زير سرخي نور چراغ‌ها و در ميان دود سيگارها، جامي شراب سرخ مي‌نوشيديم و اگر حالي باشد به رقص و پاي‌كوبي.. اين دو كجا؟ آن دو كجا؟ اين سرخي كجا؟ آن سرخي كجا؟/بهروز مرادي، شهريور 1361

 

**وقتي هنوز در دیروز؛ در سي‌و‌يك سال پيش و در کوچه پس کوچه‌هاي خرم‌شهر، روزگار مي‌گذرانم، دیروزی كه تنها به اعتبار شناسنامه هنوز به دنيا نيامده بودم اما ...

 

***خيال هم حكايتي‌‌ست اما!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

دقيقن سر قرار رسيده بودم. خب هر چه نباشد آن‌قدري براي گرفتن مجوز ورودم، به اين در و آن در زده و صبر كرده بودم كه نخواهم اوج رضايت خاطرم را با حتا دقيقه‌اي تأخير به كمال نرسانم.

... و حتاتر معطلي اطلاعات كنار درب ورودي هم نتوانست برخلاف هميشه صدايم را در آورد، همان‌طور سرمست بودم از ملاقاتي كه در دقايقي بعد بالآخره نصيبم مي‌شد و تازه كلي حرف و كلمه و انتقاد از فلان مسئول و بنياد و ... داشتند در ذهن‌م كنار هم رديف مي‌شدند تا گزارشي شوند از ديدار امروز، تا به خيال‌م عاشقانه‌اي شوند نشان از عدم غفلت من ِ مدعي! از ساكنان اين محل؛ آسايش‌گاه اعصاب و روان جان‌بازان دفاع مقدس!

راهروي درازي بود و من و بالتبع صداي گام‌هاي من. آن‌هم در آن سكوت عميق در آن ساختماني كه حياط نسبتن بزرگش صداي هر حضوري، حتا بوق ماشين‌ها را خفه كرده بود؛ انگار كن چيزي در بين آن‌همه سكوت گم شده باشد! ... و من اما هم‌چنان خوش‌حال از حضورم كه فريادي بلند تمامِ هجمه‌‌ي سكوت و سرما را شكست؛

نرو، نرو، نرو، نرو، نرو ...

برگشته و نگاه مي‌كردم مردي را كه در ميانه‌ي ‌درب يكي از اتاق‌ها ايستاده و دستانش بر روي گوشش، همين‌طور بلند فرياد مي‌زد.

فقط نگاه شده بودم، هيچ چيز نمي‌فهميدم و شايد اگر آن دكتر روپوش‌دار سفيد، سراسيمه نمي‌آمد تا ابد هم مي‌شد آن‌جا بايستم و هي نگاه شوم و هي هيچ‌‌چيز نفهمم!

گفت؛ «كفشاتون!» و من ...

تكرار كرد؛ «كفشاتون خانوم! كفشاتونو در بياريد، صداي قدماتون عصبي‌ش كرده!»

كفش‌هاي‌م را در آوردم ولي مرد ِ ايستاده در ميانه‌ي درب روي پاهاش نشسته بود و دستانش را بر روي سرش قرار داده، داد مي‌زد؛

نرنيد نامردها، نزنيد! ...

بعد هم همه‌ي آن حرف‌هايي را زد كه سي سال است براي همه‌امان در سينما و تلويزيون و داستان‌ها و شعرهاي ارزشي بارها و بارها نشان‌ داده، چاپ كرده و خوانده‌‌اند!

مرد آرماني داستان‌ها و شعرهايي كه از وقتي يادم مي‌آيد خواندم‌شان، يادگار سال‌هاي نابي كه از وقتي خودم را شناختم حسرت نفس كشيدن در آن حال و هوا را داشتم، حالا از ميانه‌ي خيالات و توصيفات و همه‌ي اشك‌هاي حسرتم، بيرون آمده و داشت نمايش سنگر گرفتن و جنگيدن را در آن راهروي طولاني و سكوت ِ سرد به نمايش مي‌گذاشت!

 

تا اين‌جايش را ديگر خوب به ياد نمي‌آورم؛ اين‌كه چه‌طور شد كه از آسايش‌گاه زدم بيرون و يا اين‌كه چند قدم را داشتم همين‌طور بدون كفش راه مي‌رفتم را!

صداي بوق ماشين پر سرعتي از كناره‌ي پياده‌رو به خود آوردم. سرما بود كه هوار شد بهم. تا مغز استخوان‌م را سوزاند و برگشت.

با اين‌همه اما مطمئنم نگاه متعجب عابرها به پاهاي بدون كفشم و يا سرماي تند و تيزي كه به صورتم مي‌تاخت و يا حتا گوشي باتري تمام شده‌ي موبايل‌م هم نبود كه اين‌طور بي‌محابا اشك‌هايم را سرازير كرده بود. دست خودم نبودند لابد كه بي‌خيال سن و سال و موقعيتم در ميانه‌ي آن پياده‌روي ِسرد، بي وقفه مي‌باريدند!

 

بايد برمي‌گشتم، نمي‌شد كه تا خانه را بدون كفش و پابرهنه راه بروم، نمي‌شد كه براي همه‌ي نگاه‌هاي متعجب مردم شهر توضيح بدهم كه چه شد كه چرا پاهاي من بدون كفش ماند، چرا اشك‌هايم اختيارم را گرفته‌اند، چرا حياط آن ساختمان را انقدر بزرگ ساخته‌اند، چرا راهروي آن ساختمان انقدر سرد بود، چرا هيچ ‌حرفي در ميانه‌ي آن ساختمان شنيده نمي‌شد، چرا ديدار براي عموم امكان نداشت و ... چرا چرا قهرمان داستان‌هاي من در ميانه‌ي درب آن ساختمان دور از شهر و در ميان شهر، هنوز دارد مي‌جنگد و هنوز خواب سنگر و پلاك مي‌بيند، نمي‌شد كه به تك تك‌شان سيلي‌ بزنم كه بيدارشان كنم، نمي‌شد كه متهم به جوگيري‌ام نكنن، نمي‌شد كه هم‌راه من‌ِ ديوانه‌اي بكنم‌شان كه هنوز با يادهاي سي سال پيش زنده است، نمي‌شد كه آرامش غوطه ور خوردن در زنده‌گي روزمره‌اشان را بگيرم...

نه! نمي‌شد اين همه حرف را كه گوشي براي شنيدن ندارد را كه گفت!

 

كفش‌هايم را پا مي‌كنم.

ساختمان هم‌چنان در سكوت است.

باد صداي به هم خوردن شاخه‌هاي درختان حياط را در گوشم مي‌پيچاند.

هوا دارد تاريك مي‌شود.

روشنايي تك تك چراغ‌هايي كه روشن مي‌شوند، شهر را روشن مي‌كند.

دستم را بلند مي‌كنم تا سوار ماشين بشوم.

صداي خانم گوينده‌ي راديو از اتفاقات مصر مي‌گويد.

راننده از هدف‌مند شدن يارانه‌ها حرف مي‌زند.

مسافري از گران شدن كرايه‌ها و شلوغ شدن همه‌جا در نزديكي عيد ناله مي‌زند.

كودكي دسته‌گل‌هاي نرگس را در لابه‌لاي ماشين‌هاي پشت چراغ قرمز مي‌فروشد.

شيشه‌هاي ماشين بر اثر گرماي داخل عرق كرده است.

... و چيزي در سكوت در ساختماني ساكت، دور از شهر و در شهر، گم شده است!

 

---

 

بگذار در بزرگي اين منجلاب يأس

دنياي من به كوچكي انزوا شود

 

 

*برخي روايت‌ها، برخي داستا‌ن‌ها واقعي‌ند و برخي تخيل اما؛

اين‌ يك ياد است. منتها با باد مي‌آيد. باد هم كه باد است، چه خواب باشي چه بيدار؛ مي‌آيد. يعني مي‌وزد.

گفتم: اگر همه‌ي عالم هم بميرند تو زنده مي‌ماني، به يادهايم گفتم!

ياد چيز ديگري‌ است. نقد مي‌شود روي روح آدم. چيزي است شبيه انتظار!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

عبدالله! اگر قرار است كه يك صبح تا به عصر؛

 

از تو و نازكي بازوانت بر سينه‌ي حسين،

 

آن‌هم در هجمه‌اي از وقت كه ميان ثارالله با صاحبش تنها يك خنجر فاصله ايستاده،

 

اين‌چنين مردانه‌گي بسازد!

 

اما براي ما، تمام صبح و عصرهاي يك هشت سال نه چندان دور

 

آن‌هم تنها به قدمت 30 سال فاصله،

 

نتوانسته به قدر بازوان 11 ساله‌ي تو، معرفت و مردانه‌گي بسازد؛

 

بايد شك كنم به... نه! البته كه شك نمي‌كنم به چشم‌ها و گوش‌هايي كه

 

از قضا هميشه هم به هيئت عزاي حسين مي‌بريم‌شان ...

 

شك مي‌كنم به سرهاي‌مان كه اغلب

 

در خانه جاي‌ش مي‌گذاريم!

 

---

 

 

اگر دل حُكم عشق دهد، سر ديگر سوداي ماندن ندارد و اگر اين‌چنين باشد؛

 

ميان سر و دل رابطه‌اي‌ست كه؛

 

سِرّش را مي‌تواني از آن 72 نيزه‌ي ايستاده بپرسي!

 

 

 

*با شنيدن استغاثه تنهايي عمو از خيمه بيرون دويد. امام به زينب فرمود؛ مگذار بيايد، ولي او حلقه‌ي دست‌هاي عمه را به التماس گسست و خود را به عمو رساند. بحر‌بن‌كعب يا حرملة‌بن‌كاهل قصد جان امام كردند. با دستش دفاع كرد و گفت: اي ناپاك‌زاده مي‌خواهي عموي‌م را بكشي؟ دست او را با شمشير قطع كردند. امام او را در آغوش فشرد. او مي‌گفت: «يا عمّاه يا عمّاه»، امام فرمود: برادر‌زاده‌ام شكيبا باش! حرمله تير انداخت و او در آغوش عمو شهيد شد.

او؛ عبدالله بن حسن بن علي بن ابي‌طالب معروف به؛ عبدالله اصغر، آخرين صحابه‌ي شهيد كربلاست!

 

«هيچ‌كس در آخرين لحظه به اندازه‌ي تو به قلب عمو نزديك نبود. ضربان تشنه‌ترين قلب هستي را مي‌شنيدي. بگذار چشم‌هايت را ببوسم كه آخرين زائر چشم‌هاي عمويند و گوش‌هايت را كه بر سينه‌ي داغ و گل‌گون عمو به ترنم قلب خدا دل سپرده بودند.»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

صبح مي‌شود؛

خورشيد مي‌آيد!

 

تو دوري؛ دورتر از حتا روزهاي لبنان!

دورتر ازهمه‌ي روزها و شب‌هاي نبودنت؛

روزها و شب‌هايي كه خيلي‌ها خواب بودند و تو بيدار!

 

... هنوز هم تو بيداري و خيلي‌ها در خواب!

 

بيداريت قيمت گراني دارد، اخص براي من!

 

نمي دانم بگويم خوشا به حال انقلاب كه تو را دارد يا خوشا به حال تو كه انقلاب را داري!

 

---

 

نيستي و جرأت پيدا كرده‌ام از تو بگويم ... از تو كه هرگز نمي‌خواهي از تو گفته شود!

 

راستي چه خوب است حس داشتن كسي مثل تو!

تويي كه آن‌قدري خوبي ازش سراغ دارم كه فقط براي خودم بماند و بس!

 

تنها نگاه مي‌كنم كه ديگران سرشان به زنده‌گي پر حاشيه‌اشان گرم است... اما تو با آرمان‌ها و ارزش‌هاي مكتب حضرت روح‌الله بمان و من با داشتن تو!

 

 

*انگيزه‌اي براي زندگي ندارم في‌الحال تا روزي كه بيايد آن‌كه انگيزه‌ي زندگي‌ست برايم و لذا يك ماهي نيستم در اين فضاي مجازي و حال و هواي نه چندان دل‌چسبش!

 

براي سفر كرده‌ام كه – مثل هميشه – راه خطرناك و پر دغدغه‌اي را انتخاب كرده، دعا كنيد!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 
 

نقش روح ارزشي ِ رئيس‌جمهور افتخارآفرين كشورم را در استقبالِ بي‌نظير كشور دوست‌داشتني و عزيز لبنان ناديده نمي‌گيرم اما چرا هيچ‌كس اين‌طور فكر نكرد، اين‌طور تيتر نزد كه؛

 

«حضور انقلاب اسلامي حضرت روح‌الله در لبنان!»

 

---

 

«امروز جهان تشنه‌ي فرهنگ اسلام ناب محمدي است و مسلمانان در يك تشكيلات بزرگ اسلامي رونق و زرق و برق كاخ‌هاي سفيد و سرخ را از بين خواهند برد.

امروز خميني آغوش و سينه خويش را براي تيرهاي بلا و حوادث سخت و برابر همه‌ي توپ‌ها و موشك‌هاي دشمنان باز كرده است. و هم‌چون عاشقان شهادت براي درك شهادت روزشماري مي‌كند.

جنگ ما جنگ عقيده است و جغرافيا و مرز نمي‌شناسد و ما بايد در جنگ اعتقادي‌مان بسيج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازيم.

... خوشا به حال مجاهدان، خوشا به حال وارثان حسين عليه‌السلام!»*

 

آه! زنهار از فراموشي!

 

 

 

كجاست «مهدي رجب‌بيگي» كه بيايد و ببيند كه آن‌قدر هم‌نسلان او رفتند و رفتند تا خط امام ماند!

 

*گوشه‌اي از سخنان حضرت روح‌الله، حضرت امام در نوشتار قطع‌نامه‌ي 598!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  |