تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی
 

فكرش را بكن؛ حتا نمي‌توانم به مصداق هم بگويم كه زمستان رفته و روسياهي براي ذغال مانده است كه انگار اين‌بار براي اين قماش از ذغال‌هاي گرگرفته، زمستان تمام شدني نيست كه... نه! زمستان هميشه‌گي است؛ بر خلاف اين رنگ سبز كه يادآور بهار است و براي اينان اما يادآور لجن؛ اصلن انگار ناف اين تبار را با تناقض و دروغ بريده‌اند!

 

من اما اين‌بار اصلن دلم نمي‌خواهد كلمات را هي به بازي بگيرم و دور لفافه‌ي مصلحت بپيچم كه دلم صراحت مي‌خواهد و بس!

 

كجاست آن‌كه "ادب مرد به ز دولت اوست" را سرلوحه‌ي پوسترهاي نجس از انبان حمايت سرمايه‌ي دست به كاسه‌گان دشمنان انقلاب و اسلام، قرار داده بود؟! سرش در كدام مستراح پر شده از مابقي كثافات روكنندگان به اسلام آمريكايي، گرم است كه يادش رفته همين خودش بود كه داد مي‌زد؛ "ولايت‌مداري دولت نهم را هم ديديم" و مگر چه‌قدر سرش در اين كثافات مدني! فرو رفته كه چند روز نگذشته، گفتار پر از رياي خودش را هم به فراموشي سپرده و فرياد مولاي غريب‌‌مان را نمي‌شنود: "مردم را دعوت به آرامش و پذيرش آراء كنيد"

 

كجاست آن‌كه بي‌شرمانه به منتخب 24 ميليون مسلمان به راحتي دروغ‌گو را نسبت مي‌دهد و تو انگار كن كه خودش از كل تاريخ اسلام، تنها معاونت عمروعاص را هي مرور كرده است كه تنها از دين‌مداري پرهيز از دروغ و غيبت – آن‌هم از غارت‌گران بيت‌المال – را به مصلحت، فراگرفته است و خنده‌دارتر آن‌كه در هنگامه‌ي عمل، همين عمروعاص – لعنة‌الله عليه – بايد درس دين‌مداري اين‌چنيني را، از او آموزش ببينند!

 

اف بر دولت هنوز نيامده و دولت‌مرد – بخوانيد يار امام!!!! – و طرف‌دارن‌شان كه با‌ بد‌انديشي و  اصلن اين كفرانديشي‌اشان، با اين آشوب‌هاي خياباني اين‌شب و روزها، چهره‌ي مردمي و حضور پر شور انقلاب جوان سي‌ساله‌امان را در اذهان و رسانه‌هاي بيگانه و فرصت طلب خارجي به تيره‌گي كشاند و مختل كرد و به معيت با اينان مفتخر شد!

 

اف بر اين برنامه و دولت و دولت‌مرد و ملت‌ش كه هنوز نيامده؛ آن‌قدر كفرانديشي در آن موج مي‌زند كه به مقام عظماي ولايت هم وقعي نمي‌نهند؛ مگر به مصلحت و به دست آوردن كرسي كثيف قدرتي كه براي از دست‌دادنش چنين به فضاحت و ظلمت رهنمون شده‌اند!

 

اف بر .... نه! چه جاي لعن و نفرين و بدگويي به چنيناني كه تو خوب مي‌داني؛ بشر محكوم به تكرار است و لابد مقدر شده كه در سال 1430  هجري، درست برگرديم به چهارده قرن پيش كه مردي در اوج جهاد و تنهايي فرياد مي‌زد: "هل من ناصر ينصرني" و تاريخ اما پيروزي تا به ابد او را ثبت كرد و رسوايي مردان ظلم و تشنه‌ي قدرت را... و حالا در اين روزهاي عجيب، براي من و تو، تنها سهم اين فرياد، بر سينه زدن‌مان نيست كه به راستي چند بار از خودمان پرسيده‌ايم كه؛ اگر من و تو هم در سال 61 هجري پا به عرصه‌ي روزگار پر از آزمون و خطا گذاشته بوديم؛ در كدام سپاه شمشير مي‌زديم؟!

 

 

---

 

«... و تو اي جوان‌مرد! بگو كه از كدامين قبيله‌اي؟!»

 

 

 

*ملت ايران با انتخابي كه انجام داد نشان داد به ايستاده‌گي در مقابل زورگويان و زياده‌خواهان و پايداري براي احقاق حق افتخار مي‌كند.

نتيجه‌ي انتخابات اخير 10 ميليون رأي بيش‌تر در مقايسه با بالاترين رقم مشاركت مردم در انتخابات 30 ساله است. (مقام معظم رهبري – يك‌شنبه 24 خرداد 1388)

 

 

 

مباركا باشد اين انتخاب بزرگ و دشمن كور كن، بر همه‌ي پيروان برحق ولايت فقيه كه تنها شعار هم‌مسلكي با اين آقاي عزيز و دوست‌داشتني‌امان را نداند و در عمل و انتخاب‌شان هم، هم‌راي ايشان بودند و در اين امتحان بزرگ پيروز بيرون آمدند!

 

دلم به وسعت 24 ميليون انتخاب به حق؛ سبز سبز است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

هي دارند حرف‌هاي‌شان را جمله به جمله كه مي‌روند جلو، بلندتر مي‌گويند؛

 

سه چهار نفري مي‌شوند كه گرد هم نشسته‌اند در گوشه‌ي درب بسته‌ي مترو!

 

گاهي هم خيلي مبرهن مي‌شود به كار افتادن چشم سوم‌شان كه دارد كل صندلي‌هاي مترو و آدم‌هاي آويزان به ميله‌ي پر از تبليغات گل‌رنگ و تفال اين سرمايه‌ي ملي در حال حركت را، وارسي مي‌كند، تا خوب دست‌شان بياورد كه چه‌قدر حواس‌‌ها به حرف‌ها‌ي‌شان است؛

 

حرف‌هاي‌‌شان مثل اين روزها تبليغاتي‌ست با چاشني موهاي پريشان و دست‌هاي لاك زده‌اشان؛

 

آن روبه‌رو پيرزن هم دارد لباس‌هاي تابستاني دخترانه را با حنجره‌ي خسته‌اش تبليغ مي‌كند؛

 

صداي دل‌رباي خانم گوينده‌ي ايست‌گاه حالا مي‌گويد كه مترو به آخر خط رسيده است؛

 

زودتر پياده مي‌شوند و نگاهم به سبزي مي‌افتد كه بر دسته­ي كيف­ و موبايل و مچ‌ دست‌هاي‌شان بسته شده است؛

 

فصل تبليغات است؛ من اما دوست ندارم هيچ رنگي را بر دستم ببندم؛

 

از كنارشان رد مي‌شوم؛

 

 چادرم را محكم‌تر مي‌گيرم!

 

 

---

 

 

«چه‌گونه تو را دوست بدارند

بي‌كم‌ترين نشاني از داغ

 

عيب تو اين است

كه زنده‌گي را ساده زيستي

در عصر جسارت شيطان!»

 

 

 

*من شك ندارم دستاني را كه تو آن‌ها را به حکم پدرشهيد بودن بوسيده‌اي، تقدس سختي پينه‌هايي را كه تو از نزديك لمس كرده‌اي، حرمت محاسن و چادرهايي كه با تو به آرامش رسيده‌اند در زير سايه‌ي رهبري و اصلن وسعت تمام مردمی که با تو برادرند؛ بدون آمدن هيچ  22 خردادي و بدون هيچ حد و مرز جغرافيايي، تو را رأي داده‌اند؛ چه باك از اين‌همه هم‌همه!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

سوم خرداد است؛

 

كمي باران باريد و بعد هوا آفتابي شد!

 

گزارشي را كه براي چرايي چاپ نشدن كتاب يادداشت‌هاي خرم‌شهر شهيد بهروز مرادي نوشته بودم و به هم‌راه يك يادداشت انتقادي ديگر كه در باب اوضاع نا به سامان خرم‌شهر امروز بود به دليل هماهنگ نبودن سياست‌هاي محل چاپ شدنش با اين نوع نگاه تند و دگم! چاپ نشد و اصلن كل مطالب نشريه به چاپ نرسيد؛ به همان دليل مذكور!

 

مصاحبه‌ي رقيه هم با خانم سيده زهرا حسيني "دا" هم كه بيش‌تر در مورد اوضاع نا به سامان خرم‌شهر امروز بود، بالتبع چاپ نشد؛ به همان دليل مذكور!

 

و اصلن كل مطالب نشريه به چاپ نرسيد و بعد هر دو تنها براي هم نوشته‌هاي‌مان را خوانديم و براي چاپ نشدنش سكوت كرديم؛ به همان دليل مذكور!

 

اخبار مي‌گويند؛ قرار است يكي ديگر از كانديداي رياست جمهوري براي سخن‌راني به مسجدجامع برود و قرار است خرم‌شهر خرم‌شهر شود و اگر نشد، نبايد گفت؛ به همان دليل مذكور!

 

از آن‌طرف هم من مي‌گويم كمي صريح‌تر بياييم و از احمدي‌نژاد نه كه حمايت بكنيم و يا تبليغش را بكنيم بل‌كه تنها از او دفاع بكنيم در برابر اين‌همه فحاشي، در برابر گذشته­هاي تلخي كه در دوره‌هاي قبل داشتيم؛ آن‌قدر كه خون به دل ما و حتا "آقا" شده بود و مي‌گويم چرا يادمان رفته چه‌قدر در اين چهار سال بر خلاف هشت سال قبل و هشت سال‌هاي قبل‌تر، ياد امام و انقلابش براي ما زنده شد و چه‌قدر پابرهنه‌گان دوباره در صدر انقلاب ديده شدند و مي‌گويم بياييد اين‌همه حمايت "آقا" را اقلش بگوييم ولي آن‌ها مي‌گويند بايد آرام‌تر حركت كرد و اين‌بار هم به همان دليل مذكور!

 

هر كه هر جا مي‌نشيند از همين صفحات مجازي گرفته تا همين ديوار به ديوار شهر از همه­ي آن‌چيزهايي كه با تقديم جان پدر و برادرهاي ما؛ ارزش شده است به راحتي خوردن يك بطري آب معدني دماوند! توهين است كه قلمي مي‌كند و جوان‌مردي هم پيدا نمي‌شود كه لجني بر روي اين‌همه گستاخي بكشد و لابد حقم دارد كه من بايد خفه بشوم؛ به همان دليل مذكور!

 

گاهي فكر مي‌كنم شايد هم كه تقصير هيچ‌كس نيست؛ يا من و امثال من نبايد مي‌بوديم يا اي كاش در روزگاري قبل‌تر از اين و در همان سال‌هاي جنگ روزگار مي‌گذرانديم و يا بايد اين‌همه وراجي نكرد و در كمال آرامش، معجوني از بي‌خيالي و بي‌غيرتي را لاجرعه نوشيد و دم نزد؛ به همان دليل مذكور!

 

 

دل‌م دارد از اين‌همه غربت و آدم‌هاي غيرقابل تحمل مي‌تركد و مي‌گويند همين هست كه هست و بايد زنده­گي كرد؛ به همان دليل مذكور!

 

 

---

 

سوم خرداد است؛

 

كمي آفتاب تابيد و بعد هوا باراني شد!

 

 

 

 *«راستش را بخواهي چيزي براي گفتن ندارم. بنابراين مجبورم گاهي از پرندگان روي آسمان برايت بنويسم و گاهي از ماهي‌هاي ته رودخانه. نامه‌ي قبلي را كه نوشتم سخت پريشان بودم، و دلم مي‌خواست يك بنده خدايي يك سيلي محكم توي گوشم مي‌زد، تا لآاقل بهانه‌اي براي گريستن پيدا مي‌كردم. اما خوب چه كنيم كه خيلي از بغض‌ها در گلو خفه مي‌شود.

هنوز اشك در چشم­مان نخشكيده يك اتفاق ديگر مي‌افتد و اين‌جا مجالي براي انديشيدن و تفكر بر حادثه‌ها و لحظه‌ها و صحنه‌ها كم‌تر حاصل مي‌شود...»

بعد از مرخصي شهريورماه 1361/آبادان؛ پرشين هتل؛ اتاق 223/بهروز مرادي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

اين‌جا همه‌چيز خوب است اگر تنها اين چند برگ و اين قلم براي من باشد و حتا اگر تنها سهمي از زنده‌گي همين باشد هم كفايت مي‌كندم كه بگويم؛ اين‌جا همه‌چيز خوب است!

 

اما تو خوب مي‌داني كه خيالم راحت نيست؛ خيالم ديوانه‌ي اتفاق است...

 

ديوانه‌ي تلوتلو خوردن ميان حجمه‌ي سنگين روح و جسم كه اين‌روزها چه‌قدر این حجمه‌ي سنگين را دارد كه هي سبك‌تر مي‌كند اين دردهاي تازه از راه رسيده‌ام؛ دردهاي دوست‌داشتني‌ام!

 

هميشه از آسوده‌گي ترسيده‌ام؛ انگار كه طعم تلخ و گس فراموشي دارد اين آسوده‌گي كه من هيچ نمي‌خواهمش!

 

بنازم آن‌كه قابلم مي‌داند براي نزول درد؛ براي اتفاق­هاي كشنده!

 

... دلم يك تصادف جدي مي‌خواهد!

 

 

---

 

 

آسمان را ديده‌اي با آن‌همه بزرگي‌اش اما تا وقتي كه از حجمه‌ي تراكم ابرهاي ورقلميده‌اش نتركيده و نغريده و بعدتر نباريده؛ نتوانسته كه رنگين كمان بزند؛ نتوانسته كه آبي آسماني بشود!

 

 

*و اذا انعمنا علي الانسان اعرض و ناجانبه و اذا مسه الشر فذو دعاء عريض! – سوره‌ي مباركه‌ي الشوري، آيه‌ي 51.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 

 

درست روبه‌روي هم ايستاده و چشم در چشم هم دوخته‌ايم؛ انگار كن بعد از اين همه سال اين چشم‌ها آشنايي را ديده‌اند كه ديريست در حسرت چنين لحظه‌اي روزگار گذرانده‌اند!

 

خوب مي‌شناسمش؛ مدتيست در پيچ و خم خسته‌گي‌هاي ذهنم، تمام كوچه پس كوچه‌ها، روزها و شب‌هايش و آدم‌هايش را خاصه، كه عاقبت هم همه‌گي به او منتهي مي‌شوند را گشته‌ام و حالا بعد از اين‌همه، رخصت حضور را صادر كرده‌اند؛ آمده‌ام و ...

 

... و اجازه‌‌ام را دست دل‌م مي‌سپارم و تا مي‌توانم پلك نمي‌زنم و باراني ‌مي‌شوم بايد كه سير شوم آخر كه... كه نمي‌شوم هم!

 

آخر! معجوني از حيات و ممات است اين گل‌دسته‌ها و گنبد تا ابد خاكي اما آبي امروزش؛ اين حياط و شبستاني كه دورازه‌اي بود به سوي آسمان و هنوز هم ... ؟!

 

نمي‌داني تو! كه چه‌قدر چشم‌هايم و اصلا تمامم محتاج همين سكوت و گرماي هميشه‌گي­اش است!

 

اجازه‌ام را دست دل‌م مي‌سپارم و ...؛ كلام تاب نمي‌آورد آخر هم...

 

... چه‌قدر دوستت دارم مسجد جامع خرم‌شهر!

 

 

---

 

 

«هزار سال تمام است بي تو

كوچه­هاي جهان را مي­گردم

با جفتي پوتين پاره

مشتي خاكستر بر باد

و نيم پلاكي نقره

 

حالا بايد هزار سال داشته باشم؛ نه؟!

حساب زمان دستم نيست اما

چشم‌هام از نگاه تهي شده‌اند

كه نمي‌بينند تو در كدام شماره

در كدام كوچه، كدام آسمان

خانه كرده‌اي!»

 

 

 

رسم است انگار بهار كه مي‌آيد عاشقيت دنيا و مافي­هايش هم شكوفه كرده و بعضن، گلي هم مي‌اندازد! عاشقيت كردم اما بهاريه‌ي امسال را...

از كرانه‌هاي مديترانه و در سرزمين سروهاي استقامت حزب‌الله تا كرانه‌هاي كارون و در شهري در آسمان؛ يك‌ دل سير گشتم و...

هر آن‌چه كه دل‌م خواست را خواندم و دويدم حتا!

در كنار مسجد جامع  تا مي‌توانستم "شهري در آسمان" آقا مرتضا را بلند بلند خواندم و در كنار مزار خاكي بهروز مرادي عزيز تا مي‌توانستم "يادداشت‌ها و نامه‌هاي خرم‌شهر"ش را مرور كردم و هر آن‌چه كه دل‌تنگي‌ام را لبريز مي‌كرد را نوشتم و تازه تا مي‌توانستم در خاك‌هاي بهشت شهداي جنت آباد خرم‌شهر لوليدم... و تا قدم‌هايم ياريم كرد و تاول‌هاي پاهايم به خون افتاده كه نه تا استخوان سابيده نشده بود؛ تمام كوچه‌هاي خرم‌شهر را پياده رفتم و تا مي‌توانستم بر روي كناره‌ي باريكه جدول‌هاي كنار كارون بي توجه به ديگران "خرم‌شهر شقايقي خون رنگ است ..." آقا مرتضا را كه از بهر كرده بودم را زمزمه كردم و باريدم...

تا مي‌توانستم شجريان گوش دادم، تا مي‌توانستم شير و شكلات خوردم، تا مي‌توانستم فيلم‌ها و كتاب‌ها و اشعاري را كه دوست داشتم را براي بار هفت‌صدم ديدم وخواندم... تا مي‌توانستم روز دهم عيد را خودم براي همه پيامك زدم كه امروز به اعتبار شناسنامه‌ام روز تولد من است، و در كمال جسارت يقين كردم كه امسال يك‌سال بزرگ‌تر شده‌ام به جد... تا مي‌توانستم... - اين‌جا حال و مجال خيلي كم است براي گفتن همه‌اش اما! -

خدا را چه ديدي شايد بهاري ديگر نيايد مرا كه در خرم‌شهر باشم و بهار را زنده‌گي كنم...

وانگهي؛ ديوانه‌گي هم عالمي دارد براي خودش‌ها!

 

*الهي رضا به رضائك!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

اگر درست به ياد بياورم؛ حدودا چهارده پانزده سالي از شهادت آقا مرتضاي آويني گذشته بود كه اين نوشتار "حلزون‌هاي خانه بدوش" جناب سرشار را خواندم يعني آقازاده‌ي آن آقاي محمدرضا سرشار داستان­نويس داستان­گوي انجمن قلمي را، آن‌هم درست بعد از زماني كه آمد و شدي در آن ساختمان نسبتا كهنه – بخوانيد كاملن!- انجمن قلم در يوسف‌آباد داشتم و عجيب اين سيستم و مديريت انجمن را دوست داشتم آن‌قدر كه تو گويي وحي منزل است هر حرف و عمل‌شان. دانش‌آموخته‌گي مي‌كرديم داستان‌نويسي را مثلا. با اين‌كه سال‌ها گذشته و نه تنها داستان‌نويس نشده كه هم‌چنان و مستمرا رو به سمت زيرزمين نامتناهي كلام و قلم ره‌سپارم اما انگاري كه تمام قلم‌زدن‌هايم يك‌طرف و آن قلم‌زدن‌هاي بي‌حاشيه‌ي ساده‌ي ظاهري هم يك‌طرف! زمان كلاس را استاد ارجمند به چند پردازش تقسيم كرده بود و البت كه به‌ترين قسمتش هم خواندن داستان‌هاي‌مان بود و نقد‌هاي به حق تند و تيزي كه گاه بي هيچ خون‌ريزي ظاهري! تا روزها و شايد بيش‌تر هم، جراحتي عميق بر دست خيالات قلم‌مان وارد مي‌كرد! خود من مجموعه‌ي داستان‌هايي داشتم با عنوان "يك روز با كميل" كه هر بار كلاس، اين كميل­ خيالاتم بود كه مي‌شد داستان گردان داستان‌هاي من، آن‌هم بي هيچ لفافه و پوششي. مثلا اولين داستان را تماما به ظاهر و قيافه‌ي كميل پرداخته بودم و بعد هم نقدهاي آن‌روز دوستان كه نتيجه‌اش اين بود كه اصلا من داستان ننوشته‌ام و تنها طرح داستان را آورده‌ام و روزهاي بعد و نقدهاي بعدتر و الخ... آن‌روز اما حضرت استاد را در خيابان منتهي به حوزه‌ي هنري ديده بودم آن‌هم بعد از چندين سال. استاد مثل هميشه استاديم كرد و اتفاقا حال كميل داستان‌هايم را پرسيد و وقتي ديد كه چه‌طور به كيفور عظيمي براي بزرگ‌واري‌اش كه هنوز در ذهنش كميلم مانده، دچار شده‌ام؛ في‌الفور اضافه كرد كه چه خوب كه مرا ديده كه چه‌قدرش دلش مي‌خواسته من اين يادداشت را بخوانم و هنگامه‌ي خداحافظي يك دو برگه‌ي آ4 داد دستم و سفارش كرد كه در اولين فرصت بخوانمش. حياط حوزه‌ي هنري بود و اولين فرصت؛ در همان برگه‌ي مذكور «حلزون‌هاي خانه به دوش» محمد سرشار تايپ شده بود؛ آقاي سرشار بزرگ­وار در همين يادداشت‌واره‌ به بهانه‌ي نمي‌دانم چندمين سال‌گرد نمادين – فكر مي‌كنم چهلمين سال‌گرد! -  شهادت سيد مرتضاي آويني در بياني ريز و كاملن هنري با كلي استعاره و خيالات، خودش را كشته بود – شايد هم كه من خودم را كشته بودم، خدا را چه ديدي؟!_ تا بگويد كه ما براي زنده نگه‌داشتن آرمان‌هاي سيد شهيدان اهل قلم تنها به معرفي ظاهر او پرداخته‌ايم و در يك كلام و به قول خود حضرت‌شان كه در آخر همان برگه‌ي آ4 نوشته شده بود؛ «در هر روزگاري، آويني بودن خصايصي دارد و مختصاتي. آويني روزگار خود باشيد»  و چه خوب يادم هست اين‌ جمله را و نه ‌اين‌كه فكر كني اين‌ جمله را كه كل آن يادداشت و لحظات خواندن خودم را كه درست مثل ديوانه‌هاي بي‌حاشيه‌ي ساده‌ي ظاهري اشك مي­ريختم و مي‌خواندم را به ياد دارم، بي آن‌كه حساب در جمع بودنم را كرده باشم و حيا از اشك ريختن بكنم، تازه بعد از خواندنش بيش‌تر هم اشك ريختم آخر حساب اين را كرده بودم كه يحتمل ديگر اين جمع را نخواهم ديد و ... مي‌داني چرا رفيق؟! براي اين‌كه من خوش بودم به اين‌كه كميل من هنوز اوركت خاكي آمريكايي تنش مي‌كرد، هنوز پيراهن ساده‌اي كه تا يقه هم دكمه‌هايش را بسته و بر روي همان شلوار خاكي افتاده را مي‌پوشيد، هنوز محاسن كميل من بلند بود، هنوز موهاي كميل من ساده و گج بر روي پيشاني‌اش ريخته بود، هنوز كميل من در راه رفتن‌هايش سرش را بلند نمي‌كرد كه تا تقدس پاكي چشمانش را ارزان به چراغ‌هاي هميشه روشن خيابان بدهد، هنوز كميل من به نمازهاي جمعه معتاد بود، هنوز كميل من وقتي ناحق مي‌شنيد حق را بلند مي‌گفت، هنوز كميل من افه‌هاي به اصطلاح روشن‌فكري، حزب بادش نكره بود و .... براي اين‌كه هنوز كميل من به سفسطه‌ي باطن‌گرايي منهاي تبلور ظاهري همان باطن، دچار نشده بود كه هنوز كميل من برايم كميل بود!

باور كن! با آن‌كه حالا سال‌هايي از آن روزها مي‌گذرد و حتا ديگر آقاي سرشار هم رياست آن ساختمان كهنه را ندارد – اين بنده‌ي خدا و آقازاده‌ي بزرگ­وارشان و انجمن قلم و ساختمان كهنه‌اش اصلا في‌الحال در كليت اين‌همه وراجي من بي­تأثير هست‌ها! -  اما من هنوز هم معتقدم كه گرچه ظاهر آدم‌ها صرفا بيان‌كننده‌ي باطن‌شان نيست و لزوما هر ظاهر خوبي، باطن خوبي هم ندارد اما با اين‌همه، صراحتا و خيلي رك و ساده مي­گويمت؛ من يقين دارم آن‌را كه لباس قرمز آستين كوتاهش را با شلوار جين آبي روشن تنگش مي‌پوشد و از هنر مي‌گويد و مي‌نويسد و يا آن ديگري كه تا از ارزش‌ها و همان‌ چيزهايي كه امروز همان به "چيز" مي‌شناسيم‌شان سخن مي‌گوييم ما را متهم به كليشه نويسي مي‌كند و بعد با لحن طنازانه‌اش مي‌گويدمان كه؛ «شما هم كه  "و اما ارزش‌ها" هستيد...» و بعد آهسته مي‌خندد، نمي‌داند كه شيدايي چيست حتا اگر بارها در گوش من و توي عزيز بخواند كه؛ «من ولايت‌مدار هستم كه من شهادت­شناس هستم كه من "حزب‌اللهي" هستم!» كه نه! كه من يقين دارم دارد دورغ مي‌گويد كه مگر نه اين است كه «قلبت كتاب چشمت است»!

و تو خوب مي‌داني كه رفيق! من هنوز كشته‌ي اين هستم كه صداي كفش‌هايم مثل صداي كفش‌هاي مرتضاي آويني كه در سوره راه مي‌رفت و قرچ قرچ صدا مي‌داد؛ قرچ قرچ صدا بدهد. من هنوز گوش‌هايم با شنيدن صدايي كه مثل صداي آويني است محظوظ مي‌شود و من هنوز به آويني‌اي فكر مي‌كنم كه با تلألو مردي از جنس روح‌الله متولد شد و در بيستم فرودين سال 1372 شهيد شد و در تلي از خاك فكه ماند و زمان ما را با خود برد! ... من هنوز به گذشته‌هايي خوشم كه ظاهر آدم‌ها مثل باطن‌شان بود و هنوز آدم‌ها ياد نگرفته بودند كه در وراي هر ظاهر و عملي در چشم‌هايت نگاه بكنند و بگويندت كه؛ «بايد هم‌راه زمان بود ولي در باطن انقلابي بود» و راستي‌ اين‌كه كدام زمان؟!

 

و همين است كه مي‌خواهم از من نخواهي آن‌چه را كه نبايد كه من و در همين جاي‌گاه بي‌جايي امروزم، خوب دريافته‌ام آن‌كه ظاهرش، قلمش تريبون افكار مغرضانه‌ي شخصي‌اش است و دم از حضرت امام و آقا و ارزش‌ها مي‌زند جز كذابي سودجو نيست! و يا اقلش و در كمال خوش‌بيني همان كبكي‌ست كه سرش زير برف مانده و يحتمل يخ هم زده است كه من خوشم به ظاهر آن آدم‌هايي – مثل خود عزيزت - كه گاهي –هميشه- قبل از مغزشان به چشم مي‌آيند! اخص براي چون مني كه چشم باطن‌بين هم كه نه اما چشم هوشيار ريزبين را هم كه ندارم!

 

نه رفيق! از من و توي چماق­به­دست فاشيست اصول‌گراي ظاهر­بين دگم قديمي* اين‌چنين خواستارهايي را نبايد خواست!

 

 

---

 

يكم؛ به‌تر است آدم بعضي حدس­ها و گمان‌ها را با خودش به گور ببرد!

 

دوم؛ دوست نداشته و ندارم در اين صفحه‌ي كوچك و ناچيز مجازي‌ام از اين قسم دست نوشته‌ها بگذارم كه راستش حتا خودم هم بيش‌تر ياد نوشته‌هايي مي‌افتم كه انگار براي فهميدن‌شان بايد نويسنده‌اش را هي منگنه كنند به سطر سطرش اما خب؛ خب!

 

سوم؛ خيالي هم نيست كه مگر كدام كار من به آدم رفته است كه حالا بخواهد وبلاگ‌نويسي‌ام ببرد!

 

چهارم؛ ... وانگهي؛ هنوز آمدن «تو» از آمدن بهار خوش‌حال‌ترم مي‌كند، بيا!

 

 

 

 

اين نوشتار را در جواب نامه‌ي رفيق­شفيقي‌ نوشته بودم كه خودش ازم خواست تا جوابم را اين‌جا بگذارم كه به حكم ادب و دوستي قشنگ‌مان ؛ امر‌‌ا و طاعتا! (لذا شاید بیش از همیشه‌ي هميشه‌ام لبريز حواس‌پرتي ناشي از صميميت و آشنايي خواننده‌اش باشد كه في‌الحال به شماي خواننده هم تعميمش داده‌ام و معذرت!)

 

 *هيچ ابائي ندارم كه بگويم كه من همه‌ي اين اصطلاحات را خيلي دوست دارم؛ جسارتا البته!

 

 «لا يكلف الله نفسا الا وسعها»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 5:29 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

اين اصلا تقصير تو نيست!

 

تقصير تو نيست كه اين همه دوري از من!

 

تقصير تو نيست كه آن‌قدر بالا رفته‌اي كه ديگر اين نردبان درب و داغان من هم به رسيدن به دست‌هايت قد نمي‌دهد!

 

تقصير تو نيست كه من هر صبح را به اميد ستاره باران شدن آسمان و تنها به خيال تماشاي چشمك زدني، هر چند به ثانيه‌اي كوتاه، از حضور تو؛ طلوع‌ مي‌كنم!

 

تقصير تو نيست كه عادت چشم‌هايت در بين اين‌همه حرف و ازدحام و حضور؛ چشم‌هايم را مي‌بندد تا تنها خيال تصوير تو باشد و بس!

 

تقصير تو نيست كه گاهي گوش‌هايم فكر آبروي مرا نمي‌كنند و بي‌خيال از شنيدن حرف‌هاي اطراف؛ فقط به خيال شنيدن صداي قدم‌هاي تو كه داري دوباره نزديكم مي‌شوي؛ ناگهان كر مي‌شوند!

 

تقصير تو نيست كه تمام دقايق من پر شده‌اند از خيال‌هايي كه كنار نام تو تيك مي‌خورند!

 

تقصير تو نيست كه اين‌روزهاي سرد به اندازه‌ي تمام ابرهاي متراكمي كه مي‌توانند آبي آسمان را بپوشانند؛ باراني شده‌ام!

 

تقصير تو نيست كه من اين‌همه ديوانه‌ام!

 

اين اصلا تقصير تو نيست!

 

 

---

 

 تكرار حضور تو؛

تكرار مفتي حرف‌هاي من!

 

 

 

*خاصيت آهن در سرما زود سرد شدنش است؛

به يمن يخ‌بندان دل‌م اين تنها تكه پلاك نقره‌اي مانده از بودن تو هم از اين قائده مستثنا نشده است!

...اما براي گرم نگه‌داشتنش حالا هي نفس كم مي‌آورم!

 

دل­م دو ركعتي تحيت مي‌خواهد؛

در سرماي زمستاني گوشه‌ا‌ي از صحن حضرت سيد الكريم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3:48 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

می‌دانم ٬ رقیه ! چه‌قدر سخت است آن لحظه که سر خونین پدرت را آوردند و ... و تو مردی ...

 

می‌دانی ٬ رقیه ! من هر روز آن لحظه که دختر هم‌سایه ! گیسوان غمزه‌اش را در باد رها می‌کند و آن سوتر نگاه نامحرم ٬ غمزه‌اش را می‌دزدد ٬ سر خونین پدرم را می‌آورند و ... و من هر روز می‌میرم و ... و تو می‌دانی رقیه ...

 

 

---

نمی‌دانم اصولن تنها آنانی که اهل کوفه‌اند ٬ کوفی‌اند یا ... ؟!

 

و هنوز قافله‌ی عشق در سفر تاریخ است ...

 

و هنوزتر نقطه‌ها ٬ حرف‌های نا تمام‌اند حتا در انتهای یک نوشته که انتهای هر چیز دل است و این انتها دل نگاره است و ...

 

*تكرار مكررات من!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

 انارها را يكي يكي روي هم مي­گذاشت؛ شده بود كوهي از انارهاي روي هم چيده شده؛ انگار كن انارستاني شده بود براي خودش اين انارهاي به نظم روي هم چيده شده!

 

با احتياط اناري را كه روي قله جا خوش كرده بود، برداشت! هنوز چاقو نزده؛ فشار پينه‌هاي دست‌هاش راهي از دل انار رسيده را باز كرد!

 

كمي با سر انگشتاش درز باز شده را بيش‌تر گشود؛ سرخ سرخ بود و دانه‌هاش عجيب دل‌ربايي مي‌كرد و اين دانه‌هاي سرخ چه خوب مناسب بودند براي جذب مشتري انارخور!

 

***

 

شب شده بود؛ بايد بساطش را جمع مي‌كرد. چيزي از انارها نمانده بود؛ تنها يك انار بود كه ...

 

حق داده بود به مشتري‌هاش؛ انار ترك خورده‌ي دل‌رباي عيان را كه نمي‌برند!

 

نشست و بازش كرد؛ آب سرخ انار، جاري شده بود بر جوي‌بار ترك پينه‌هاي كهنه و خسته‌ي دست فروشنده!

 

***

 

مي‌گويند بلال لكنت داشت اما پيام‌بر كه تمام دل بود اذان او را بيش‌ از همه دوست مي‌داشت!

 

 

---

 

 

 ... وانگهي؛ حكما كه انار ترك‌خورده‌ي دل‌رباي عيان را كه نمي‌برند!

 

 

 

 چشمان‌م تنگ شده براي پلك نزدن؛

اين‌چشم‌ها دل‌شان زيارت در سكوت و خيال مشهد شما را مي‌خواهد؛ آقا جان!

 

*مهربان انارستان فيروزه‌ي من!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 

 

 قدم‌هاي مرد روي انبوه برف‌هاي نشسته بر كف زمين حياط خانه جا مانده بود؛ دخترك كفش‌هاي كوچكش را توي جامانده‌ي قدم‌هاي مرد كرده بود!

 

ديده بود هر قدم مرد مي‌شود سه تاي جاي قدم‌هاي كوچك خودش!

 

بعد دويده بود تا دم در تا يك‌بار ديگر براي هم دست تكان بدهند؛ اما قدم‌هاي بزرگ مرد پيچ كوچه را هم رد كرده بود!

 

سردش شده بود؛

 

دلش براي گرماي پوتين‌هاي مردانه‌ي پدرش چه زود تنگ شده بود!

 

 

 

---

 

حرف بزن! حرف بزن؛

 

سال‌هاست تشنه‌ي يك صحبت طولاني‌‌ام!

 

 

 

 ديگر يك استكان چاي داغ هم؛ خسته‌گي حواسم را نمي‌گيرد!

دارم كم كم به سرما و سكوت اين‌روزها معتاد مي‌شوم...

 

*سمع الله لمن حمده!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  |