تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی

 

دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد !

مي توان آيا به دل دستور داد ؟

مي توان آيا به دريا حكم كرد

كه دلت را يادي از ساحل مباد ؟

موج را آيا توان فرمود : ايست !

باد را فرمود : بايد ايستاد ؟

آن كه دستور زبان عشق را

بي گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي دانست تيغ تيز را

در كف مستي نمي بايست داد

تازه ترين اثر شاعر هميشه دوست داشتني ، قيصر امين پور

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 

 

بعد از یازده سال آشنایی ، با کارگردان ِ ناآشنای اخراجی ها !

 

بی پروا به رسم خودتان

 

    " ما برای ماندن نیامده ایم ، نیامده ایم که به هر قیمت که شد بمانیم . " این جمله چرای نخستین حضور نشریه ی شلمچه در آذر ماه سال 1375 بود که من هنوز هم به خوبی آن را به  یاد می آورم . سال ها گذشته اند، شلمچه شهید شد ، جبهه توقیف شد و سپس نشریه ی  صبح دوکوهه - که البته هیچ وقت هم  طلوع نکرد - از پس هم آمدند و رفتند . بعد هم از آنجا که قرار بود به هر قیمتی نمانیم -  و خوب زمانه هم که عوض شده بود و البته تورم هم موجب افزایش قیمت - دغدغه ی فراموشی نام و یاد شهدا در جامعه هم به فحشاء نشئات گرفته از فقر انجامید و این گونه بود که به جای "جامعه ی مدنی ، جامعه ی زدنی "  ، "کدام استقلال ، کدام پیروزی " ، چراغ بالای سرمان را با کورسویی از نور روشن کرد و اگر دیروز در مقابل کیوسک مطبوعاتی می ایستادی و فروشنده با دیدن چهره ات ، نخواسته نشریه ی شلمچه را روی پیشخوان می گذاشت ، امروز با به تن کردن کت و شلوار بر گزیده گی جشنواره همه مخاطب " فیلم ما " ببخشید " اخراجی ها " شده اند . اصلا بگذارید بی تکلف تر ادامه دهم !

     آقای مسعود ده نمکی ، برنده ی جایزه ی انتخاب مردمی ! برگزیده شدنتان را از سوی عموم مردم صمیمانه تبریک می گویم ، البته خودتان هم خوب اشاره کردید ، شما از همان ساخت مستند اولتان که مورد استقبال عموم قرار گرفت ، به انتخاب مردم در آمدید ، اما کدام مردم ؟ همان مردمی که به خاطر پسندشان لباس ساده تان را از تن بیرون می کنید و رسمی در مقابلشان می ایستید یا همانانی که روزگاری به بازی و اعتقاداتشان - در" فیلم ها ی ضد اخلاقی " - کنایه می زدید و حالا از مهجور بودنشان عذرخواهی می کنید ؟ درست است قبول دارم ، زمانه عوض شده است و البته تریبون ها هم فراخ تر و فریادهایمان نیز عمومی تر ! اگر دیروز فریادتان را در تعطیلی عرصه ی دغدغه آمیزتان با مخاطبان خاص خود در میان می گذاشتید و به امید در آمدن جبهه ، اشک را از فراق شلمچه به دیده گانمان  راه می دادید ، امروز در مقابل همه فریاد می زنید ؛ " نه مرغ می خوام ، نه سیمرغ " و آن همه هم برایتان سوت و کف می زنند که شما برای آنها فیلم ساخته اید . بله شما "اخراجی ها " را ساخته اید ، گیشه ها را هم پر از خنده های خالی کرده اید . چه می شود کرد مقتضیات زمانه است دیگر . عمومی که هر شب را به پای " برره و باغ مظفر " می نشینند ، چرا از تمام دریچه های حماسه ، تفنن و خند ه اش را - آن هم تا حدی اغراق آمیز - به تصویر نکشید ؟ عمومی که بازی ستار ه های درخشان سینما ! در یک فیلم کا فیست که روانه گیشه اشان کند ، چرا در تبلیغ فیلم شما در سر در سینما ها ، برای جذب آن ها  از تصویر خوش رنگ و لعاب بازیگر زنی ، استفاده نشود ؟  البته این نوع تبلیغات در سینمای آفت زده ی امروز ما عادیست ، اما نه برای چون شمایی که تصویر سر در سینمایی را که به دلیل اکران فیلم آدم برفی پاره شده بود را - آن هم با تیتر " می خواهند سرمان را زیر برف بی تفاوتی بکنند " - روزگاری در نشریه شلمجه ، می زدید ببخشید البته فرمایشات جدیدتان را فراموش کردم -  فیلم آدم برفی دارای مجوز شرعی بوده است .  - بگذریم ! نمی خواهم زیاده سخن پردازی کنم ، که اگر سخن از قیاس دیروز و امروز باشد که شما را هم باید با نام فیلمتان خواند . قصد نقد کردن هم ندارم که سید مرتضی آوینی سال ها پیش چراغ را در سر راه سینمای دفاع مقدس به وضوح روشن کرده است : « هنر به معنای حقیقی کمال است و فضیلت و وظیفه دارد که انسان ها را نیز به کمال و فضیلت برساند و این مقصود با ایجاد تفنن برای مخطبان سطحی و احساساتی سینما حاصل نمی آید . نه اینکه مردم نیازی به تفنن نداشته باشند ، اما مقصد هنر این نیست . آثار حقیقی هنری پر از لطف و صفا و آرامش و مستی و قرار بی قراری و شوق و وله ... هستند و لزوما نه اینچنین است که جذب قلوب مردم ، تنها با دلقک بازی و آرتیست بازی و تفنن ممکن باشد و لا غیر . » *


پی نوشت :

* آیینه ی جادو ، جلد دوم : نقدهای سینمایی ، سید مرتضی آوینی

      

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 
 

شب هفتم مهر ۶۰ خبر دادند که یک فروند هواپیمای سی ـ ۱۳۰ که شهدا و مجروحين را از اهواز به تهران منتقل مي كرده ٬ منفجر شده است و در اين پرواز چند نفر از فرمان دهان جنگ هم بوده اند ٬ يكي شان محمد . يك ماه مانده به تولد دومين پسرش (محمد سلمان) قصه ي جهان آرا تمام شد . حال فقط يك نشاني از او داريم ٬ بهشت زهرا ٬ قطعه ۲۴ ٬ رديف ۹۸ ٬ شماره ي ۴۴  

   

نهم خرداد ۳۳ بود كه دومين پسر هدايت الله جهان آرا متولد شد . اسمش را گذاشتند ٬ محمد علي جهان آرا . سيد هم كه بود ٬ پس شد سيد محمد علي جهان آرا . هر چند بعدها همه صدايش مي زدند "محمد جهان آرا" ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 

 

هر روز انقلاب                 

         همه چيز خيلی عادی است . در واقع همه چيز از آن جايی عادی مي شود كه بعد از گذشت زمان - از انجام آن - به عادت تبديل شده و باور می شود . بيست و هشت سال با شعار ، تلاش ، شكنجه ، ايثار ، دفاع و شهادت ، حكومتمان را اسلامي كرديم و مي كنيم . حالا اين كه چطور پی گيری و تلاش برای به ثمر رساندن يكی از اهداف آن ، اين همه سر و صدا راه انداخته ، البته كه عادی است !

     وامصيبتا از آن كه عادتمان در اين بيست و هشت سال زندگی اسلامی و انقلابی ، پوششی باشد - عادی ! - كه امروز به يادمان مي افتد حجاب هم بايد اسلامی باشد و بعد اين همه بحث و جدل راه بیفتد .

     خب ، قضيه تازه گي دارد ! واقعيت را هم كه نمی توان كتمان كرد ، مدتی است عادت كرده ايم ، روسری ها به رنگ سرخابی و نارنجی و قرمز جيغ جوانی باشد ، شلوارها هم در تشت حيا و غيرتمان ! هر روز آب تر رود و همه جای شهر و كشور هم عروسی باشد و به تناسب آن آرايش ها هم عروسانه تر ! از سال ها پيش هم كه در بينابين سازنده گي و گفتمان های تمدن ساز ! حجاب هایمان هر روز اصلاح تر شده و از شيوه ی آزادی انديشه هم جا نمانده و آزادتر شد و اين گونه بود كه اين عادت باورمان شد .

     حالا ، اما بر خاسته اند ، همانانی كه مي خواهند عينك های عادتمان را از چشم هايمان بردارند . سبز پوشانی كه حضورشان در سايه ی امنيت ميهن هميشه اسلاميمان ، اين روزها كمي بيشتر از عادت شده است . ارتقاي امنيت اجتماعی هم كاری است به جد مشكل . چرا كه بايد اين ارتقا- كه می بايست با تلاش های فرهنگی همراه باشد - در ارگان های فرهنگی هم صورت بگيرد .

     اگر چه كليت اين شروع ، فرهنگ سازی محض است . فرهنگ سازی ای كه استواری هر چه بيش تر اجتماع را موجب خواهد شد : " آن چه موجب فلج كردن نيروی زن و حبس استعدادهای اوست حجاب به صورت زندانی كردن زن و محروم ساختن او از فعاليت های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی است و در اسلام چنين چيزی وجود ندارد . اسلام هرگز نمی خواهد زن بی كار و بی عار بنشيند و وجودی عاطل و باطل بار آيد . پوشانيدن بدن به استثنای وجه و كفين مانع هيچ گونه فعاليت فرهنگی يا اجتماعی يا اقتصادی نيست . آنچه موجب فلج كردن نيروی اجتماع است  آلوده كردن محيط كار به لذت جوييهاي شهواني است . " *

 

     همه چيز خيلي عادی است . ما هنوز، همان ملتيم كه به نيم قرن سلطنت پهلوی ها عادت كرده بوديم ، اما به پشتوانه ی ایمان اسلامی متحد شديم ، قيام كرديم و اسلام را به تازه گی هر روزمان به پيروزی انقلاب  رسانديم . ما هم چنان طلايه دار انقلاب خمينی رحمة الله علیه هستيم و فرزندان خامنه ای دامه ظله العالی . و هر روزمان ، انقلابی داریم برای رسيدن به ظهور ...

 

*مساله حجاب - اشتاد شهید مرتضا مطهری.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 
 

" آزادی رهایی از دیگران و رهایی از خویش است . اگر آزادی را این گونه تعریف کنیم دیگر برای آن حد و مرزی نخواهیم شناخت . آزادی ای که با آزادی دیگران تضاد داشته باشد در حقیقت بندگی نفس خویش و شهوت طلبی است . آزادی ، جهاد است . همان جهادی که مورد نظر پیامبر بود ، جهاد با خویشتن برای رهایی از شهوت..."

 

سال ۱۳۰۷ خورشیدی ، چهاردهم خرداد ، در " قم " به دنیا آمد . پدرش ، سید صدر الدین ، جانشین مرجع بزرگ آن دوران ، آیت الله شیخ عبدالکریم حائری بود ؛ موسس حوزه ی علمیه ی قم . نسب این سید زیبا رو ، با سی و دو واسطه به امام موسی کاظم (ع) می رسید . برای همین نامش را گذاشتند سید موسی ؛ سید موسی صدر!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:9 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 
 

نامش ٬ نام امام علم و صبر

ابروانش پر پشت و کمانی

بلند ٬ رشید ٬ برومند و شجاع

شوخ طبع ٬ حاضر جواب ٬ دوستانش فراوان

یک مرد که متولد سال آخر عشق : مرصاد

آفتاب از صورتش بعد از آرزومندیش ٬ چیزی باقی نگذاشت

اگر در قطعه ۵۳ گلزار شهدا رفتید و بین آن همه خورشید ٬ آفتاب را دیدید . درست متوجه شدید

او خودش است ٬ هم او که مرد بود و زلال به رنگ آفتابی که روزها از شدت سوزش چیزی از صورتش

باقی نگذاشت و او آفتاب شده بود ...

                                                 او شهید علی فخارنیا ...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 
            

مکه ٬ برای شما

                    فکه ٬ برای من

                                      بالی نمی خواهم ٬

                      همین پوتین های کهنه هم ٬ مرا به آسمان می برند !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 
 

شبانه روز باید دلمون و و جودمون برای خدا باشه  

قدم بر می داریم ٬ برای رضای خدا

قلم می زنیم ٬ برای رضای خدا

حرف می زنیم ٬ برای رضای خدا

شعار می دیم ٬ برای رضای خدا

می جنگیم ٬ برای رضای خدا 

همه چی ٬ همه چی ٬ همه چی خاص خدا باشه

که اگر چنین شد ٬ چه بکشیم چه کشته بشیم پیروزیم

                                                                           و شکست برای ما معنا  ندارد ...

حاج همت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 

 

به تو خیانت می کنند ٬ تو مکن

تو را تکذیب می کنند ٬ آرام باش

تو را می ستایند ٬ فریب مخور

تو را نکوهش می کنند ٬ شکوه مکن

مردم شهر از تو بد می گویند ٬ اندوهگین مشو

همه ی مردم تو را نیک می خوانند ٬ مسرور مباش

آنگاه ٬ تو از ما خواهی بود

                                 امام محمد باقر (ع)  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 

 

کجایی نمی دانم . و این خیلی بد شده که من نمی دانم دقیقا در یادم هستی ٬ یا خاطر ه ام ٬ یا در تمام زندگی ام                                                                                                                              

...و البته ( به قول خودت ) همه ی این ها بهانه است و یاد تو در من سرشار

تو هنوز هم ٬ مثل هیچ کس هستی

...هرگز به تو که در کارت غرقی ٬ نمی گویم باش ٬ که تو همیشه هستی

 ...من ٬ نمی توانم از تو ننویسم ٬ حتی اگر از من بخواهی

کارت را نیز که مثل خودت پر از دغدغه و حادثه ! است قدسی می بینم 

شب . تنهایی . کتاب . تو . من . و هدف مقدس تو از شروع که برای حضور آقایمان بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 

 

حکایت این زندگی ام ٬ عجیب شده است . تمامش به امید آمدن تو و رها شدن من ٬ می گذرد . که تو بیایی و من راحت بشوم از دست این همه فکر و خیال . گاهی خسته می شوم از اینکه مدتها به فکر فلان دوست یا حتی کودک گل فروش نمی خوابم . تازه گاهی هم اشتباهات مسخره ای هم انجام می دهم . و فکر می کنم می توانم حلال مشکلات شوم والبته تا دل بخواهد دسته گل به آب می دهم . ( البته خیر هم می شود )  اما تا تو نیایی ...

بیا ومرا رها کن از این خستگی ها ٬ از این همه جنگ ٬ از این همه خواندن صهیونیسم ٬ و دیدن قدس در زنجیر .

من خستگی ام بی نهایت شده ٬ آقای عزیز دلم بیا

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 3:59 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 
 

برای حاج احمد ...

دیریست آوازهای من از زخمه ی ساز نام تو آغاز می شود

و ز دوریت ٬ گل واژه های اشک٬  از ابر های حنجره ام ٬ لب باز می کند

ای گمشده ٬ ای دورتر ز خاطرات کودکی ٬

اینک میان جنگل فراق تو ٬ این ساز خسته ام ٬ دیوانه وار آوازهای بی قرار را ٬ بر زین بال های خاطره ام رم می دهد

من می مانم ٬ من می مانم با نام تو ٬ با یاد تو ٬ با روزهای دیدنت ٬ با روز سخت رفتنت

و باز می بینمت ٬ به روی زلف باد که به دور دست ها خیره گشته ای و ابرهای سوگوار ٬ به روی شانه های تو سرود گریه ساز کرده اند

نرو ٬ نرو ٬ نرو بمان برای روزهای خستگی ٬ برای روزهای پر خیال شب بمان

برای روزهای پر خیال شب بمان ...

 

بمان...

 

بمان!

                    
+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 

 

 

 

از آغاز برای تو آمده ام . برای من کافیست ـ تنها یک لحظه ـ هم نفس شدن با ۳۱۳ بهشتی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری