شب طلوع كرده بود و هر يك از ستاره ها به يمن طواف حضورش كه باز برخاسته بود، به وسعت آسمان در آمده بودند. آسمان، آسمان باران شده بود. گهي مي ايستاد و خم مي شد، گهي مي نشست و زمين را نيز به ارتعاش صوت مدهوشش، آسماني مي كرد. چشمانش بي تاب لحظه حضور مي شدند و آنگاه كه خستگي و خواب فرا مي رسيد با ذكر نجواي يار، بيداري را به حكم دل سپردگي عشق، هوشيار مي كرد. از آن شب كه خسته بود و غمگين، آن آرامش رسيده از يار، چنان بي تابش كرده بود كه تمام روز را كه خالي از يادش نبود، به رسيدن شب، طلوع مي كرد. به آواي معشوق برخاسته بود و دل از هرچه جز ياد او شسته بود، در آن گذر كه او را وكيل و نگهبان جان شيفته اش كرده بود و اين بار خاموشي و سكوت شب محرم هم آوايي معاشقه بود...زمين و زمان به انتظارت نشسته اند. اي خليفه الهي، گوش كن؛ برخيز و باران شو بر هيبت زميني ات كه تو تنها باراني هستي كه از زمين به آسمان مي روي... برخيز و حتي به اندكي او را بخوان... برخيز و بدان كه آسمان شب بهترين دعوي صدق توست پس دل آرام كن به ذكر او... دل از همه بشوي و برخيز و قدسيان را رخصت تقدس بده، يا ايها المزمل ...
