تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی

 

مجنون را دیده ای ، بید مجنون را . آنچنان بی تاب است و باریک این شاخه ها و بدنه اش که نسیمی می بردش . حالا هوشش را ، یا دلش را ، یا اصلا تمامش را . باید مجنون بود تا دانست ...

 

گفته بود که ترسیم کن ؛ "خودت را ، خدا را و نگاه و بودنش را ". حضرت استاد را می گویم . و بعد نتیجه اش این بود که ترسیم شد ، هر چند ساده و مبتدی به دست بی تابی چون من ... 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 

 

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری 

 

دلم می خواهد کمی از قالب های گذشته و نوشته ها ی پیشین فاصله بگیرم وبی هیچ حائلی، به سبک دلم بنویسم . نمی دانم روزهای به این قشنگی و بی حوصله گی وشاید دل گرفته گی من تا این حد برای چیست ؟!آن قدر که حتی خواندن دل آرام های گذشته هم سودی ندارد ؛ چرایش را خودم هم نمی دانم شاید به قولی نمی خواهم بدانم اصلا مگر دل  دلیل می شناسد ...

راستی می خواستم نوشته ام را برای امام مهدی (عج) بگذارم اما ...

امید که ایام بر شما مبارک باشد و امیدی هم در دل بدمد ، تا از آنانی که اهلشان گشته ام و تنها نامی از آن ها بر سردر این وبلاگ حقیر ! گذاشته ام بنویسم ...

نمی دانم شاید تا چهارشنبه مطلب را گذاشتم ...

نمی دانم ،این دانستن هم چیز غریبیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری