گاهی وقت ها گاهی آدم ها یه طورهایی می شوند یه فکرهایی به کنج خود خواهی و خود اندیشی اشان می رسد که آدم مقابلشان آن قدر از این اندیشه دور است که گاه با شنیدن همین اندیشه ی دور ! چند روزی از زندگی رسما ! ساقط می شود و گاهی وقت ها چه قدر بعضی اندیشه ها دور است از من !
با تهمتی در عصر بی پیراهنی ها
با عصمتی در عرصه ی تر دامنی ها
اینک منم که مانده ام تنهای تنها
با یک قبیله از برادر ناتنی ها
این ها گرفتار هوس های حقیرند
بیچاره گان مانده در ما و منی ها
در تیرگی ها خفته اند این قوم سهراب !
این ها کجا و وارثان روشنی ها
اینک عروسک های کوکی ! خوش برقصید
بازیچه های دست آدم آهنی ها
دل من می خواد اینجا نباشم ! آخه بازم هوا داره سرد میشه و من هم که زود سرما می خورم ! اصلا یه طورایی اوضاع به هم ریخته است من که حوصله ندارم انگار هیچ چیز هم حوصله نداره ...
دلم می خواد یه سرزمین دور و گرم باشم یه جایی مثل مدینه النبی یه جایی مثل سرزمینی به نزدیکی بیت المقدس ، یه جایی که دوری ، آدمو رو اذیت کنه اما هوای اونجا گرمت کنه و اگر هم دلتنگی ای هست از دوری باشه نه نزدیکی و دلگیری !
دل من می خواد اینجا نباشم .....
چه سخت ميگذرد اين لحظات و چه سخت شده اين دل من ! خوشحاليش ديري نميپايد و غمش دائما شيرين شده است !
من و دلم ! هواي دوست ، هواييامان كرده و خيالاتش تنهايمان !
من و دلم و عجب هوايي است اين هواي دوست ...
پاسبان حرم دل شده ام شب ، همه شب
تا در این پرده جز اندیشه ی او نگذارم
دیده ی بخت به افسانه ی او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم