تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی
 

گاهی  وقت ها گاهی  آدم ها یه طورهایی می شوند یه فکرهایی به کنج خود خواهی و خود اندیشی اشان می رسد که آدم مقابلشان آن قدر از این اندیشه دور است که گاه با شنیدن همین اندیشه ی دور ! چند روزی از زندگی رسما ! ساقط می شود و گاهی وقت  ها چه قدر بعضی اندیشه ها دور است از من !

 

با تهمتی در عصر بی پیراهنی ها

با عصمتی در عرصه ی تر دامنی ها

اینک منم که مانده ام تنهای تنها

با یک قبیله از برادر ناتنی ها

این ها گرفتار هوس های حقیرند

بیچاره گان مانده در ما و منی ها

در تیرگی ها خفته اند این قوم سهراب !

این ها کجا و وارثان روشنی ها

اینک عروسک های کوکی ! خوش برقصید

بازیچه های دست آدم آهنی ها

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 

 

 

دل من می خواد اینجا نباشم ! آخه بازم هوا داره سرد میشه و من هم که زود سرما می خورم !  اصلا یه طورایی اوضاع به هم ریخته است من که حوصله ندارم انگار هیچ چیز هم حوصله نداره ...

 

دلم می خواد یه سرزمین دور و گرم باشم یه جایی مثل مدینه النبی یه جایی مثل سرزمینی به نزدیکی بیت المقدس ، یه جایی که دوری ، آدمو رو اذیت کنه اما هوای اونجا گرمت کنه و اگر هم دلتنگی ای‌ هست از دوری باشه نه نزدیکی و دلگیری !

 

دل من می خواد اینجا نباشم .....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

چه سخت مي‌گذرد اين لحظات و چه سخت شده اين دل من ! خوش‌حاليش ديري نمي‌پايد و غمش دائما شيرين شده است !

 

من و دلم ! هواي دوست ، هوايي‌امان كرده و خيالاتش تنهاي‌مان !

 

من و دلم و عجب هوايي است اين هواي دوست ...

 

پاسبان حرم دل شده ام شب ، همه شب

تا در این پرده جز اندیشه ی او نگذارم

دیده ی بخت به افسانه ی او شد در خواب

کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم    

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  |