كجا ؟
به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا ، سرايم ...
خداحافظ ...
---
سعي براي داشتن سرايي است كه براي داشتنش بايد سعي كرد ...
و سلام !
می دانم ٬ رقیه ! چه قدر سخت است آن لحظه که سر خونین پدرت را آوردند و ... و تو مردی ...
می دانی ٬ رقیه ! من هر روز آن لحظه که دختر هم سایه ! گیسوان غمزه اش را در باد رها می کند و آن سوتر نگاه نامحرم ٬ غمزه اش را می دزدد ٬ سر خونین پدرم را می آورند و ... و من هر روز می میرم و ... و تو می دانی رقیه ...
---
نمی دانم اصولن تنها آنانی که اهل کوفه اند ٬ کوفی اند یا ... ؟!
و هنوز قافله ی عشق در سفر تاریخ است ...
و هنوزتر نقطه ها ٬ حرف های نا تمام اند حتا در انتهای یک نوشته که انتهای هر چیز دل است و این انتها دل نگاره است و ...
آهان ! درست است دقيقا از همان جايي كه نشسته اي و مي بيني ، دارم مي بينمت . فنجان داغ مقابلت و دستان هميشه بي لرزشت را هم به خوبي مي بينيم ...
چه قدر اين داغي فنجان دستم را داغ كرده است ، بلند شده و مي خواهم بروم . دستم را از روي لبه ي فنجان برداشته ام اما پوست دستم بر روي لبه اش جا مانده است ...
آن يه عالم حرف هايي را كه مي خواستم بگويم هم بماند براي آن دل جامانده ي مقابلم !
همين قدر هم براي سرد شدن فنجان كافي بود ، نه ؟!
... ولي من حال خوشي ندارم ، قرار هم نيست خوش حال باشم . او مرا سرمست خوشي هاي حقير كودكانه ام نمي خواهد او مرا بزرگ مي خواهد ... و من تنها نشسته ام و نامش را به تقدس مي خوانم و از خوشي تقدسش نهج البلاغه را تورق مي کنم و از پوسيدگي ورق هايش مقدس مي شوم ... و ناگهان دستش را به محاسنش می برد و های های می گرید : « كجا رفتند برادران من كه در راه حق جان سپردند ؟ كجاست عمار ؟ كجاست ابن تيهان ؟ كجاست ذوالشهادتين ؟ كجايند آدم هاي مثل آن ها كه بر عزم شان استوار بمانند ؟ » و هم چنان ما هستيم و آن ها نيستند جاي دق مرگ شدن ندارد وقتي تمام عشق – چه قدر از اين واژه ! دستمالي شده بدم مي آيد – كه نه يك مرد مي گريد ؟! آن روز در سرزمين گرم غدير تمام احوال حاضر خوش بودند ، خوشي اتان ناپايدار اي اهل تزوير و ريا ! من نمي خواهم خوش حال باشم ! من تمام غدير را مي گريم تا تمام فاصله هايم با او ! را آب ببرد تا آب بشويد جدایی ام را با تمام تنهايي خدا !
از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دل بسته ي اين ايل و تبارم چه كنم ؟!
عید سادات است و سادات شادباش می دهند اما "ما گدایان شرم ساری می بریم " چیزی در چنته ندارم که نه ! تمام ایل و تبارم برای همه ی اهل زمین و آسمان . این بس نیست ؟!
