تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی

 

كجا ؟

به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا ، سرايم ...

خداحافظ ...

 

---

 هم چنان اين جايم اما نه اين جا !

سعي براي داشتن سرايي است كه براي داشتنش بايد سعي كرد ...

و سلام !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

می دانم ٬ رقیه ! چه قدر سخت است آن لحظه که سر خونین پدرت را آوردند و ... و تو مردی ...

 

می دانی ٬ رقیه ! من هر روز آن لحظه که دختر هم سایه ! گیسوان غمزه اش را در باد رها می کند و آن سوتر نگاه نامحرم ٬ غمزه اش را می دزدد ٬ سر خونین پدرم را می آورند و ... و من هر روز می میرم و ... و تو می دانی رقیه ...

 

 

---

نمی دانم اصولن تنها آنانی که اهل کوفه اند ٬ کوفی اند یا ... ؟!

و هنوز قافله ی عشق در سفر تاریخ است ...

و هنوزتر نقطه ها ٬ حرف های نا تمام اند حتا در انتهای یک نوشته که انتهای هر چیز دل است و این انتها دل نگاره است و ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 

 

آهان ! درست است دقيقا از همان جايي كه نشسته اي و مي بيني ، دارم مي بينمت . فنجان داغ مقابلت و دستان هميشه بي لرزشت را هم به خوبي مي بينيم ...

 

چه قدر اين داغي فنجان دستم را داغ كرده است ، بلند شده  و مي خواهم بروم . دستم را از روي لبه ي فنجان برداشته ام اما پوست دستم بر روي لبه اش جا مانده است ...

 

 

 

 ---

 

آن يه عالم حرف هايي را كه مي خواستم بگويم هم بماند براي  آن دل جامانده ي مقابلم !

همين قدر هم براي سرد شدن فنجان كافي بود ، نه ؟!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 

 

 ... ولي من حال خوشي ندارم ، قرار هم نيست خوش حال باشم . او مرا سرمست خوشي هاي حقير كودكانه ام نمي خواهد او مرا بزرگ مي خواهد ... و من تنها نشسته ام و نامش را به تقدس مي خوانم و از خوشي تقدسش نهج البلاغه را تورق مي کنم و از پوسيدگي  ورق هايش مقدس مي شوم ...  و ناگهان دستش را به محاسنش می برد و های های می گرید : « كجا رفتند برادران من كه در راه حق جان سپردند ؟ كجاست عمار ؟ كجاست ابن تيهان ؟ كجاست ذوالشهادتين ؟ كجايند آدم هاي مثل آن ها كه بر عزم شان استوار بمانند ؟ » و  هم چنان ما هستيم و آن ها نيستند جاي دق مرگ شدن ندارد وقتي تمام عشق – چه قدر از اين واژه ! دستمالي شده بدم مي آيد – كه نه يك مرد مي گريد ؟! آن روز در سرزمين گرم غدير تمام احوال حاضر خوش بودند ، خوشي اتان ناپايدار اي اهل تزوير و ريا ! من نمي خواهم خوش حال باشم ! من تمام غدير را مي گريم تا تمام فاصله هايم با او ! را آب ببرد تا آب بشويد جدایی ام را با تمام تنهايي خدا !

 و چه قدر اين مرد هنوز هم غريب است ... عيد اميرانگي ات مبارك اي امير تا به هميشه ي قلبم !

 

 

از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دل بسته ي اين ايل و تبارم چه كنم ؟!

 

عید سادات است و سادات شادباش می دهند اما "ما گدایان شرم ساری می بریم " چیزی در چنته ندارم که نه ! تمام ایل و تبارم برای همه ی اهل زمین و آسمان . این بس نیست ؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  |