می گوید : عاشقی یعنی چی ؟
میر محمد می گوید : یعنی من روزی صد دفعه فدای تو بشوم ؛ تو نفهمی ، نبینی شده ام ...
---
پنجره را که باز می کنم ، عطر شکوفه های بهار نارنج که به مشامم می خورد ؛ انارستان ام ، سیب ستان می شود از یاد تو ...
باز هم طعم خوش چای و لیمو در بالکن و ... نگاه به آمدنت !
آمدن تو ! از آمدن بهار، خوش حال ترم می کند ؛ بیا ...
*خاک
گاهی که دلم برای کسی که دور - از من - است ٬ تنگ می شود ٬ این طور می شود که روزها می گذرند و من هر چه می خواهم این بار و در این واحه ی مجازی از او بنویسم ٬ نمی شود که نمی شود .
این روزها دلم عجیب هوای یادداشت ها ٬ نامه ها و حرف هایش را کرده است آن هم وقتی که دیگر از جنس او ٬ کمتر می بینم یا اصلا ... سخت است !
... آخر بیش تر از آن که دل تنگ خرم شهر شوم یا حتی خونین شهر ٬ تنها هوای دلی این چنین ٬ گرفته ام می کند . این بار حتی دل تنگ گشت زدن در مسجد جامع هم نیستم ...
و فکر می کنم که خرم شهر بهانه است و بعد به یاد می آورم که شرف المکان بالمکین ٬ بعد دوباره هوای حرف هایش و اندیشه هایش ٬ عجیب ! غم ناکم می کند ٬ بعد چندین بار می خوانم شان و نمی یابمش ٬ بعد دلم می خواهد سکوت کنم و ... و بعد ... یاد بهروز مرادی !
---
دلم می خواست همه ی یادداشت ها و نامه هایش را بنویسم که نامه هایش را هم نوشتم اما از آن جا که بعضی حرف ها خواندنش ٬ نوشتنش و گوش سپردنش ٬ دل می خواهد . دلم را کوچک تر از این دیدم که بخواهم او را در این جا معرفی کنم که ... و البته دلهره ی بی اهمیت شدن نوشته هایش برایم سخت بود که باید این جا ! کوتاه نوشت و او طولانی است !
نه سال گرد فتح خرم شهر است و نه سال گرد شهادت بهروز مرادی که مگر ٬ دل تنگی ٬ سال گرد می شناسد ؟! وقتی می آید که غافل از یاد دوست در شلوغی ها می گردی و گویا من هم همیشه غافل !
« میل دارم جایی باشم که کسی مرا نشناسد ... »
و ... «راستش را بخواهی چیزی برای گفتن ندارم ٬ بنابراین گاهی از پرنده گان روی آسمان برایت می نویسم و گاهی از ماهی های ته رودخانه ... »
این پست نظر خواهی ندارد . برای رفع دل تنگی بود که حاصل نشد و همین !
