تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی

 

سرش را کج کرد . نگاهی انداخت . باز هم در بسته بود . کمی محکم تر از قبل به در کوبید !

 

پاهایش را به سمت رفتن کج کرد . خسته از کوبیدن های بی جواب شده بود .

 

از در دور شده بود که صدای باز شدن در آمده و به دنبالش صدایی که ؛  بیا !

 

دست های صدا روی شانه اش را سرد می کرد ، از پشت سر ، دست را به گرمی نوازش کرد اما ... برنگشت تا  با او برود !

 

 حالا در باز مانده بود . کوچه اما دیگر خالی بود ...

 

---

آمدم نبودید ٬ آمدید نبودم ...

یک عمر دیر رسیدیم ! 

 

این جا درست در این واحه ی مجازی ! همه چیز درست مثل خود من در این روزها آشفته شده است و ... در پی مثل قبل شدن شان هستم و باز هم این آشفته گی را ببخشایید !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 

 

حالا دیگر ده روز گذشته از شکوفه زدن درختان و گل ها ،

 حالا دیگر ده روز گذشته از آغاز سال !

 حالا دیگر بیست و چند سالی می شود که هبوط من در چنین روزی ثبت شده است .

و حالاتر !  مدتی می شود که خوش حال نیستم ؛

 

در دلم بود که آدم شوم اما نشدم

بی خبر از همه عالم شوم اما نشدم

بر در پیر خرابات نهم روی نیاز

تا به این طایفه محرم شوم اما نشدم

هجرت از خویش کنم خانه به محبوب دهم

تا به اسما ء معلم شوم اما نشدم

از کف دوست بنوشم همه شب باده عشق

رسته از کوثر و زمزم شوم اما نشدم

فارغ از خویشتن و واله ی رخسار حبیب

هم چنان روح مجسم شوم اما نشدم

از صفا راه بیابم به سوی دارفنا

در وفا یار مسلم شوم اما نشدم

خواستم برکنم از کعبه ی دل هر چه بت است

تا بر دوست مکرم شوم اما نشدم

                                             آرزوها همه در گور شد ای نفس خبیث

                                                                                        در دلم بود که آدم شوم اما نشدم

 

  

---

 به سال !  که بزرگ تر بشوی اگر دلت بزرگ نشود . همه اش دلتنگی ...

 من به سیبی خشنودم و به بو کردن بوته ای بابونه !*

آدم شدنم که محال به نظر می رسد و ...

و ... ای کاش کمی - کمی ! - دلم بزرگ تر می شد . همین !

 

*عزیز تر از جان ! هدیه ی امسالت قشنگ بود ٬ نگین انگشتری فیروزه .

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  |