تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی

 

 

نوازش زميني خورشيد كه تمام مي شد خودش را بر روي بام مي رساند ، گوش هايش سمت مغرب را مي شنيد ، دلش متبسم مي شد ؛ « باز هم اشهد را اسهد گفت بلال ! »

 

شب را ،  شب ركوع مي كرد و تا صبح ستاره ها را خسته از نديدن ناز به قامت ايستادنش !

 

نوازش زميني خورشيد  ؛ صحرا بود و شترها و خدا و محمد و او ...

 

دندان محمد را كه شكسته بودند دندان او هم شكسته بود ، كاه گرم را كه بر سر محمد ريخته بودند ،  فرق سرش از همان نقطه آتش گرفته بود ...

 

هميشه متبسم بود و ساكت ،  مادرش را مادري مي كرد ؛ مردي با هيبت ، قامتي متوسط ٬ شانه هايي پهن ، صورتي بزرگ و گندم گون با محاسني پرپشت ...

 

 

مرقع محمد بعد از ارتحالش به او رسيده بود ، مرقعي كه پيش از به يادگار ماندنش ، بارها نديده ،  لمسش كرده بود ، از مصافي دور ، ولي نزديك !

 

عاقبت در صفين ،  كنار علي زمزمه ي دعايش به اجابت رسيد كه « اللهم ارزقنا شهاده توجب لي الجنه والرزق » كه ...  علي او را يكي از حواريونش مي دانست  . هم او كه محمد از سمت وزيدن يادش ، بوي خدا را استشمام مي كرد ... او ؛ مردي با هيبت ، قامتي متوسط ٬ شانه هايي پهن ، صورتي بزرگ و گندم گون با محاسني پر پشت .

 

 

 

 

---

 

... « در امت من مردي است كه به عدد موي گوسفندان قبايل ربيعه و مضر او را در قيامت شفاعت خواهد بود » پرسيدند : او كيست اي رسول خدا كه چنين شأن و مقامي دارد آيا او تو را ديده است ؟ فرمود : «  به چشم سر و ديده ي ظاهر نديده است ولي با ديده ي باطن و چشم دل هميشه پيش من است . آري او در يمن است ولي پيش من است و من نزد او هستم »  پرسيدند نامش چيست ؟ متبسم شد و ... « او اويس قرني است »

 

... و « اويس در ميان زمينيان مجهول و در ميان افلاكيان معروف و مشهور است . از او بخواهيد تا براي تان از خدا آمرزش بخواهد . او دوست صميمي من از اين امت است »

 

« عليك بقلبك ؛ به هوش باش كه دل تو جاي اغيار نگردد و غير از خداي تعالي را در آن راه نباشد »

 

السلام عليك يا اوليائي تحت قبائي لا يعرفهم غيري !

 

 

 

*ستاره ای از ثوابت قدر اول در صورت فلکی که در آخر فصل گرما طلوع کند و میوه ها در آن وقت می رسند و چون در یمن کاملا مشهود است ٬ آن را "سهیل یمانی" خوانند .

 

امشب تمام خاطره ها را گریستم

این چندمین شب است که من بی تو نیستم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  |