روز - گرما - گورستان ؛
سنگ مزار برق مي زند ، بطري گلاب را كه به سمت دهان و رو به آسمان بالا بگيري ، آخرين قطره ي باقي مانده اش نصيب حنجره ي خشك آفتاب سوخته مي شود ؛ حراجي آفتاب است آخر !
***
روز - خنكاي آفتاب - گورستان ؛
انگشتان در بين خطوط عجيب و آشناي هر پنج شنبه مي گردد ؛ ش ه ي د ع ل ي ......... سنگ مزار بوي انگشتان سرگشته ي عادت كرده ي پنج شنبه ها را مي دهد . كفش ها هم بوي كنده شدن از سر عادت ؛ حراجي عادت هاي متبرك است آخر !
***
كمي غروب - خنكاي سرخ - انتهاي گورستان ؛
تاول ها نمي تركند اگر سرعت دويدن هم زياد شود ، تاول ها به عادت پابرهنگي تبركي ! سخت و سفت شده اند ؛ پينه ها درد را نمي فهمند . بايد دويد ؛ ساعت از قرار اتوبوس ها كه بگذرد ، مي روند ؛ حراجي اتوبوس هاي بنياد عادت شهيد است آخر !
***
غروب - خنكاي رسيدن - خانه ؛
استكان ها بر روي ميز دو تا شده اند ، مقابل هم . چايي ها ريخته و خورده نشده ، پر از غبار آمده از سمت پنجره ي باز، شده اند . خانه بوي عادت هاي پنج شنبه را گرفته ، بوي انگشتان سرگشته . گورستان از من پر بود و خانه از تو !
***
شب - هيچ - گورستان ؛
آمده ام تا براي هميشه بميرم !
---
گفت : « گاه زخمي كه به پا داشته ام ؛ زير و بم هاي زمين را به من آموخته است . »
حكما اگر دل زخمي داشت ؛ راه هاي آسمان آموخته مي شود !
آسمان شناس شده ام ...
