رفتيم پيشاني اباذر را ببوسيم و بگوييم: «برادر! عيدت مبارك» پيشانيش از آفتاب ربذه سوخته بود!!
به «ابن سكيت» گفتيم «علي». هيچ نگفت، نگاهمان كرد و گريست. زبانش را بريده بودند!!
خواستيم دستهاي ميثم را بگيريم «سپاس خداي را كه ما را از متمسكين به ولايت اميرالمونين قرار داد» دستهايش را قطع كرده بودند!!
گفتيم: «يك سيدي بيابيم و عيدي بگيريم» سيدي! كسي از بني هاشم. جسدهاشان درز لاي ديوارها شده بود و چاهها از حضور پيكرهاي بيسرشان پر بود! زنداني دخمههاي تاريك بودند و غلهاي گران بر پا، در كنج زندانها نماز ميخواندند.
***
بيعت با «علي» مصافحهاي ساده نبود. مصافحه با همهي رنجهايي بود كه براي ايستادن پشت سر واژهاي سه حرفي بايد كشيد. اين روزها ولي همه چيز آسان شده است. اين روزها «علي مولاست» تكه كلامي معمولي و راحت است.
***
اگر راحت ميشود به همهي تيركهاي توي بزرگراه تراكت سال اميرالمونين زد و روي تابلوهاي تبليغاتي با انواع خطها نوشت «علي»!، اگر خيلي راحت و زياد و پشت سر هم ميشود اين كلمه را تكرار كرد و تكرار، حتما جايي از راه را اشتباه آمدهايم. شايد فقط با اسم يا خط بيجان مصافحه كردهايم و گرنه با او؟!... كار حتما سخت بود، صبوري بيپايان بر حق، تاب آوردن عتابهايش حتما سخت بود.
***
آن «مرد ناشناس» كه ديروز كوزهي آب زني را آورد، صورتش را روي آتش تنور گرفته «بچش! اين عذاب كسي است كه از حال بيوه زنان و يتيمان غافل شده». آن «مرد ناشناس» سر بر ديوار نيمه خرابي در دل شب دارد و ميگريد: «آه از اين ره توشهي كم، آه از راه دراز» و ما بي آنكه بشناسيمش، همين نزديكي ها جايي نشستهايم و تمرين ميكنيم كه با نامش شعر بگوييم، خط بنويسيم، آواز بخوانيم و حتا دم بگيريم و از خود بيخود شويم.
***
عجيب است! مرد هنوز هم «مرد ناشناس» است.
---
از من دو سه خط سكوت باقی مانده!
*این نوشته تنها برای سیزدهم رجب سال ۱۴۲۹ هجری قمری نیست که برای همه ی روزهایی به قدمت ۱۴۰۰ سالی ست که بعد از: «خدایا من از این ها خسته ام٬ این ها ازمن. مرا از این ها بگیر» در تاریکی بعد از این نفرین دست و پا زدیم٬ یادت که هست هنوز؟!
در ضمن نوشته ی قبل از پی نوشت برای کتاب"خدا خانه دارد" است.
اصلا همهاش تقصير اين باران بيوقت و يكريز بود كه مجبور به دويدنش كرده بود و همين هم باعث فراموشكارياش و جا گذاشتن كاپشنش در كلاس ، كه يهو در ميان دويدن يادش آمده بود و باز زير اين باران بيوقت و يكريز به دو برگشته بود و به در كلاس رسيده و نرسيده بود كه شنيده بود : « واي موهات و بكن تو نميبيني آقا رو ... نميخواي كه از دانشگاه اخراج بشي .... اي بيدين كافر .....اييييييييش .... » و صداي خنده كه با صداي كشيده شدن صندلي كه با برداشتن كاپشن جامانده قاطي شده بود و مثل صداي ضجه ، زير اين باران يكريز و بيوقت در گوشش زنگ زده بود !
اصلا همهاش تقصير اين باران بيوقت و يكريز بود كه مجبور به نرفتن به سمت ايستگاه اتوبوس كرده بودش و حالا سوار تاكسي پر صداي عاشقانه خوانش كرده بود و باز هم تقصير اين باران بيوقت و يكريز بود كه بهانه را به دست راننده داده بود كه بگويدش : « اين برف پاككن هم كه كار نميكنه .... اصلا آقا شما به بقيه ي دوستان توضيح بديد ، اين ريش ماشالله بلند شما .... اين لباس بيرون زده از كاپشن كرمتون .... نه آقا شرمنده خاكياتون .... اين به قربون دكمهي بسته شدهي يقهاتون .... راستي آقا خفهتون نميكنه اين دكمهه .... اي بابا چي ميگفتم .... بيخيالش .... عمري شماها ملتو خفه كردين و خون بدبخت بيچارهها رو تو شيشه كردين .... يه بارم اين دكمهي بي صاحب موندهاتون بايد خفهتون كنه ديگه .... اه ه ه ه .... اين برفپاكن لامصبم كه كار نميكنه .... آقا اصلا پياده شو .... خانوم و نميبيني كه وايستاده زير بارون .... برو پايين تو رو قرآن حال نداريم .... » ...
اصلا همهاش تقصير اين باران بيوقت و يكريز بود كه وقتي آمده بود پول پرتاب شده از ماشين را بردارد ، ديده بود كه پول هم افتاده در چاله ي باران گرفته و گلي اش كرده بود ....
اصلا همه اش تقصير اين باران بيوقت و يكريز بود كه تا رسيدن به خانه بيوقت و يكريز باريده بود و آنقدر خيسش كرده بود كه زير ماشينها مثل بخار شده بود و باران را يكريز تر و بيوقت تر كرده بود و ...
اصلا همه اش تقصير اين باران بيوقت و يكريز بود كه آنقدر بر سرش ريخته بود كه استتارش كرده بود كه اين قدر "بودش" كرده بود ... كه بارانش كرده بود !
دلم برف ميخواهد ، زمهرير تابستان است ؛ چه كنم ؟!