تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی
 

من هر روز از كناره­ي خيابان عبور مي­كنم و در تمام شهر به دنبال ردپايي از تو مي­گردم كه پيدايش نمي­كنم...

 

هيچ نشاني از تو نيست اما هنوز خورشيد مي­تابد و ماه هم بر مدار خويش مي­گردد و من مي­مانم و جسارت زنده ماندنم بي­تو و روزگار يك زندگي؛ با هيچ نشانه‌اي از تو... كه هر روز از كناره­ي خيابان عبور مي­كنم و نگاه وقيح شهر را بي­آن كه تاب بياورم؛ تنها سكوت مي­كنم...

 

چه­قدر عجيب شده است اين شهر! اين­همه سال به او محبت كردي اما... معلوم نيست دلش چه مي­خواهد؟! دلش با كيست اين شهر...

 

خوب است حالا تكه­هاي استخوانت هنوز بر مي­گردند كه مجوز تابش خورشيد و گردش ماه را اعطا بكند و اگر نه دير­گاهي­ست كه آسمان هم زيادي شده است براي اين شهر!

 

 

---

 

باران تند مي‌بارد

صداي بارشش در تمام من پر شده است

 

پنجره را باز مي‌كنم

دستم اما خيس نمي‌شود

هوا صاف است!

 

ديرگاهي‌ست تمام من از صداي بارش باران پر شده است...

 

 

 

 

هنوز دلم به پنج‌شنبه‌ها خوش است

كه اتوبوس می‌آيد و مرا با خود به قبرستان مي‌برد

كمي در هواي زنده‌هايش نفس مي‌كشم

كمي هوا براي باقي روزهاي هفته‌ام ذخيره مي‌كنم

و هنوز چشم‌هايم را هم براي ديدن آسمان ذخيره مي‌كنم

و هنوز پاييز انار مي‌آورد را دوست دارم

و هنوز هيچ تغيير نكرده‌ام، اما؛

كاشكي پنج‌شنبه‌هايم تمام نشوند!

آخر ديرگاهي‌ست تمام من از صداي بارش باران پر شده است!

 

*نه! نمي‌خواهم كه شهر تو را ببيند؛

سهم تو از اين شهر، تنها مهرباني يك طرفه‌ات بوده است

بگذار غربت شهر، تنها مرا با خود ببرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  | 
 

سال‌ها بود كه ديگر چشم‌هاي مرد به طعم خشكي عادت كرده بود...

 

 مردي كه چشم‌هايش در پشت دو قاب شيشه‌اي از نگاه چشم‌هاي اغيار دور مانده و تق تق آرام عصاي سفيدش تنها هم­راه قدم­هايش مي‌شد و...

 

صبح كه مي‌شد؛ مرد بي­تفاوت از كنار عابران مي‌گذشت و هجمه‌ي گاه و بي‌گاه شانه‌هايي كه بر شانه‌اش تند و آرام نواخته مي‌شد را هم فقط به لبخندي تمام مي‌كرد...

 

غروب‌ كه مي‌شد؛ مرد خسته از كنار عابران مي‌گذشت و هجمه‌ي گاه و بي‌گاه شانه‌هايي كه بر شانه‌‌ي ساييده شده و حالا زخمي‌اش، تند و آرام نواخته مي‌شد را هم به لبخندي تمام مي كرد...

 

و شب؛ قصه‌ي هميشه‌ي شب‌هايي بود كه مرد به آسمان چشم مي‌دوخت و در گوشش صداي نواختن سوت قطاري مي‌پيچيد كه از جنوب مي‌آمد و در سكوت؛ از كناره‌ي حسرت دلش مي‌گذشت و تنها چشم‌هايش را با خود مي‌برد...

 

... و سال‌ها بود كه ديگر شانه‌هاي مرد به طعم انتظار قطار عادت كرده بود!

 

 

---

 

«خيال تو!

تنها چراغي است

كه از تاريكي اين روزها

گذرم مي‌دهد... »

 

اما...

 

« خيالم تا تو!

تا آسمان

تا گرماي نفس‌هايت بر ابرها

قد نمي‌كشد...»

 

 

 

گم مي‌شوم آخر

ميان اين­ همه خاكستر خيال!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 5:59 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  |