قدمهاي مرد روي انبوه برفهاي نشسته بر كف زمين حياط خانه جا مانده بود؛ دخترك كفشهاي كوچكش را توي جاماندهي قدمهاي مرد كرده بود!
ديده بود هر قدم مرد ميشود سه تاي جاي قدمهاي كوچك خودش!
بعد دويده بود تا دم در تا يكبار ديگر براي هم دست تكان بدهند؛ اما قدمهاي بزرگ مرد پيچ كوچه را هم رد كرده بود!
سردش شده بود؛
دلش براي گرماي پوتينهاي مردانهي پدرش چه زود تنگ شده بود!
---
حرف بزن! حرف بزن؛
سالهاست تشنهي يك صحبت طولانيام!
ديگر يك استكان چاي داغ هم؛ خستهگي حواسم را نميگيرد!
دارم كم كم به سرما و سكوت اينروزها معتاد ميشوم...
*سمع الله لمن حمده!
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری
|
