فكرش را بكن؛ حتا نميتوانم به مصداق هم بگويم كه زمستان رفته و روسياهي براي ذغال مانده است كه انگار اينبار براي اين قماش از ذغالهاي گرگرفته، زمستان تمام شدني نيست كه... نه! زمستان هميشهگي است؛ بر خلاف اين رنگ سبز كه يادآور بهار است و براي اينان اما يادآور لجن؛ اصلن انگار ناف اين تبار را با تناقض و دروغ بريدهاند!
من اما اينبار اصلن دلم نميخواهد كلمات را هي به بازي بگيرم و دور لفافهي مصلحت بپيچم كه دلم صراحت ميخواهد و بس!
كجاست آنكه "ادب مرد به ز دولت اوست" را سرلوحهي پوسترهاي نجس از انبان حمايت سرمايهي دست به كاسهگان دشمنان انقلاب و اسلام، قرار داده بود؟! سرش در كدام مستراح پر شده از مابقي كثافات روكنندگان به اسلام آمريكايي، گرم است كه يادش رفته همين خودش بود كه داد ميزد؛ "ولايتمداري دولت نهم را هم ديديم" و مگر چهقدر سرش در اين كثافات مدني! فرو رفته كه چند روز نگذشته، گفتار پر از رياي خودش را هم به فراموشي سپرده و فرياد مولاي غريبمان را نميشنود: "مردم را دعوت به آرامش و پذيرش آراء كنيد"
كجاست آنكه بيشرمانه به منتخب 24 ميليون مسلمان به راحتي دروغگو را نسبت ميدهد و تو انگار كن كه خودش از كل تاريخ اسلام، تنها معاونت عمروعاص را هي مرور كرده است كه تنها از دينمداري پرهيز از دروغ و غيبت – آنهم از غارتگران بيتالمال – را به مصلحت، فراگرفته است و خندهدارتر آنكه در هنگامهي عمل، همين عمروعاص – لعنةالله عليه – بايد درس دينمداري اينچنيني را، از او آموزش ببينند!
اف بر دولت هنوز نيامده و دولتمرد – بخوانيد يار امام!!!! – و طرفدارنشان كه با بدانديشي و اصلن اين كفرانديشياشان، با اين آشوبهاي خياباني اينشب و روزها، چهرهي مردمي و حضور پر شور انقلاب جوان سيسالهامان را در اذهان و رسانههاي بيگانه و فرصت طلب خارجي به تيرهگي كشاند و مختل كرد و به معيت با اينان مفتخر شد!
اف بر اين برنامه و دولت و دولتمرد و ملتش كه هنوز نيامده؛ آنقدر كفرانديشي در آن موج ميزند كه به مقام عظماي ولايت هم وقعي نمينهند؛ مگر به مصلحت و به دست آوردن كرسي كثيف قدرتي كه براي از دستدادنش چنين به فضاحت و ظلمت رهنمون شدهاند!
اف بر .... نه! چه جاي لعن و نفرين و بدگويي به چنيناني كه تو خوب ميداني؛ بشر محكوم به تكرار است و لابد مقدر شده كه در سال 1430 هجري، درست برگرديم به چهارده قرن پيش كه مردي در اوج جهاد و تنهايي فرياد ميزد: "هل من ناصر ينصرني" و تاريخ اما پيروزي تا به ابد او را ثبت كرد و رسوايي مردان ظلم و تشنهي قدرت را... و حالا در اين روزهاي عجيب، براي من و تو، تنها سهم اين فرياد، بر سينه زدنمان نيست كه به راستي چند بار از خودمان پرسيدهايم كه؛ اگر من و تو هم در سال 61 هجري پا به عرصهي روزگار پر از آزمون و خطا گذاشته بوديم؛ در كدام سپاه شمشير ميزديم؟!
---
«... و تو اي جوانمرد! بگو كه از كدامين قبيلهاي؟!»
*ملت ايران با انتخابي كه انجام داد نشان داد به ايستادهگي در مقابل زورگويان و زيادهخواهان و پايداري براي احقاق حق افتخار ميكند.
نتيجهي انتخابات اخير 10 ميليون رأي بيشتر در مقايسه با بالاترين رقم مشاركت مردم در انتخابات 30 ساله است. (مقام معظم رهبري – يكشنبه 24 خرداد 1388)
مباركا باشد اين انتخاب بزرگ و دشمن كور كن، بر همهي پيروان برحق ولايت فقيه كه تنها شعار هممسلكي با اين آقاي عزيز و دوستداشتنيامان را نداند و در عمل و انتخابشان هم، همراي ايشان بودند و در اين امتحان بزرگ پيروز بيرون آمدند!
دلم به وسعت 24 ميليون انتخاب به حق؛ سبز سبز است!
هي دارند حرفهايشان را جمله به جمله كه ميروند جلو، بلندتر ميگويند؛
سه چهار نفري ميشوند كه گرد هم نشستهاند در گوشهي درب بستهي مترو!
گاهي هم خيلي مبرهن ميشود به كار افتادن چشم سومشان كه دارد كل صندليهاي مترو و آدمهاي آويزان به ميلهي پر از تبليغات گلرنگ و تفال اين سرمايهي ملي در حال حركت را، وارسي ميكند، تا خوب دستشان بياورد كه چهقدر حواسها به حرفهايشان است؛
حرفهايشان مثل اين روزها تبليغاتيست با چاشني موهاي پريشان و دستهاي لاك زدهاشان؛
آن روبهرو پيرزن هم دارد لباسهاي تابستاني دخترانه را با حنجرهي خستهاش تبليغ ميكند؛
صداي دلرباي خانم گويندهي ايستگاه حالا ميگويد كه مترو به آخر خط رسيده است؛
زودتر پياده ميشوند و نگاهم به سبزي ميافتد كه بر دستهي كيف و موبايل و مچ دستهايشان بسته شده است؛
فصل تبليغات است؛ من اما دوست ندارم هيچ رنگي را بر دستم ببندم؛
از كنارشان رد ميشوم؛
چادرم را محكمتر ميگيرم!
---
«چهگونه تو را دوست بدارند
بيكمترين نشاني از داغ
عيب تو اين است
كه زندهگي را ساده زيستي
در عصر جسارت شيطان!»
*من شك ندارم دستاني را كه تو آنها را به حکم پدرشهيد بودن بوسيدهاي، تقدس سختي پينههايي را كه تو از نزديك لمس كردهاي، حرمت محاسن و چادرهايي كه با تو به آرامش رسيدهاند در زير سايهي رهبري و اصلن وسعت تمام مردمی که با تو برادرند؛ بدون آمدن هيچ 22 خردادي و بدون هيچ حد و مرز جغرافيايي، تو را رأي دادهاند؛ چه باك از اينهمه همهمه!
سوم خرداد است؛
كمي باران باريد و بعد هوا آفتابي شد!
گزارشي را كه براي چرايي چاپ نشدن كتاب يادداشتهاي خرمشهر شهيد بهروز مرادي نوشته بودم و به همراه يك يادداشت انتقادي ديگر كه در باب اوضاع نا به سامان خرمشهر امروز بود به دليل هماهنگ نبودن سياستهاي محل چاپ شدنش با اين نوع نگاه تند و دگم! چاپ نشد و اصلن كل مطالب نشريه به چاپ نرسيد؛ به همان دليل مذكور!
مصاحبهي رقيه هم با خانم سيده زهرا حسيني "دا" هم كه بيشتر در مورد اوضاع نا به سامان خرمشهر امروز بود، بالتبع چاپ نشد؛ به همان دليل مذكور!
و اصلن كل مطالب نشريه به چاپ نرسيد و بعد هر دو تنها براي هم نوشتههايمان را خوانديم و براي چاپ نشدنش سكوت كرديم؛ به همان دليل مذكور!
اخبار ميگويند؛ قرار است يكي ديگر از كانديداي رياست جمهوري براي سخنراني به مسجدجامع برود و قرار است خرمشهر خرمشهر شود و اگر نشد، نبايد گفت؛ به همان دليل مذكور!
از آنطرف هم من ميگويم كمي صريحتر بياييم و از احمدينژاد نه كه حمايت بكنيم و يا تبليغش را بكنيم بلكه تنها از او دفاع بكنيم در برابر اينهمه فحاشي، در برابر گذشتههاي تلخي كه در دورههاي قبل داشتيم؛ آنقدر كه خون به دل ما و حتا "آقا" شده بود و ميگويم چرا يادمان رفته چهقدر در اين چهار سال بر خلاف هشت سال قبل و هشت سالهاي قبلتر، ياد امام و انقلابش براي ما زنده شد و چهقدر پابرهنهگان دوباره در صدر انقلاب ديده شدند و ميگويم بياييد اينهمه حمايت "آقا" را اقلش بگوييم ولي آنها ميگويند بايد آرامتر حركت كرد و اينبار هم به همان دليل مذكور!
هر كه هر جا مينشيند از همين صفحات مجازي گرفته تا همين ديوار به ديوار شهر از همهي آنچيزهايي كه با تقديم جان پدر و برادرهاي ما؛ ارزش شده است به راحتي خوردن يك بطري آب معدني دماوند! توهين است كه قلمي ميكند و جوانمردي هم پيدا نميشود كه لجني بر روي اينهمه گستاخي بكشد و لابد حقم دارد كه من بايد خفه بشوم؛ به همان دليل مذكور!
گاهي فكر ميكنم شايد هم كه تقصير هيچكس نيست؛ يا من و امثال من نبايد ميبوديم يا اي كاش در روزگاري قبلتر از اين و در همان سالهاي جنگ روزگار ميگذرانديم و يا بايد اينهمه وراجي نكرد و در كمال آرامش، معجوني از بيخيالي و بيغيرتي را لاجرعه نوشيد و دم نزد؛ به همان دليل مذكور!
دلم دارد از اينهمه غربت و آدمهاي غيرقابل تحمل ميتركد و ميگويند همين هست كه هست و بايد زندهگي كرد؛ به همان دليل مذكور!
---
سوم خرداد است؛
كمي آفتاب تابيد و بعد هوا باراني شد!
*«راستش را بخواهي چيزي براي گفتن ندارم. بنابراين مجبورم گاهي از پرندگان روي آسمان برايت بنويسم و گاهي از ماهيهاي ته رودخانه. نامهي قبلي را كه نوشتم سخت پريشان بودم، و دلم ميخواست يك بنده خدايي يك سيلي محكم توي گوشم ميزد، تا لآاقل بهانهاي براي گريستن پيدا ميكردم. اما خوب چه كنيم كه خيلي از بغضها در گلو خفه ميشود.
هنوز اشك در چشممان نخشكيده يك اتفاق ديگر ميافتد و اينجا مجالي براي انديشيدن و تفكر بر حادثهها و لحظهها و صحنهها كمتر حاصل ميشود...»
بعد از مرخصي شهريورماه 1361/آبادان؛ پرشين هتل؛ اتاق 223/بهروز مرادي.
