تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی
 

تابستان بوي سفر مي‌دهد انگار؛

 

بوي جاده‌هاي غريبي كه بر خلاف هميشه دوست دارم؛ سفر از آن‌ها، تنها در خيالم بماند؛

 

ديگر دل‌م به غربتش عجين‌تر شده تا قربت زميني‌اش؛

 

دوست دارم خيال كنم؛ در ميان ازدحام حضوري، شايد كه سلامم گم بشود آن‌هم با اين تارهاي نازك صداي من كه اگر بخواهد كه بلرزد هم كه ديگر ... اصلن شنيده نمي‌شود ديگر!

 

خيال مي‌كنم؛ با دل كه سلام بكنم با دل جوابم را مي‌دهد؛ لابد در اين ازدحام بي‌‌جمعيتي دل!

 

بگذار جاده‌ها خيال‌شان از بابت گام‌هاي من اقلش سبك‌تر باشد؛

 

كه من با حضور خيالش، خوش‌ترم تا وصال خيالي‌اش!

 

 

---

 

 ميان اين‌همه پنجره، تنها چشم‌هام بسته به آن پنجره‌اي‌ست كه تمام زائرينش را هنوز كه هنوز است آهو مي‌بيند!

 

 

 

اصلش دلي كه جا مانده؛ آن‌گوشه، كنار ضريح، زل زده به شما به حضرت‌تان، آخر! بيرون نرفته از آن‌جا كه جايي نرفته كه حالا بخواهد باز برگردد، جناب رئوف؛ آقاي مشهدالرضاي عزيزم!

 

*در دل من چيزي‌ست!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  |