دلم از اين زمانه و آدمهاش خسته است؛ بگذار فرياد بزنم!
دلم يه منطقهي جنگي ميخواد... يه جبههي درست و حسابي... دلم كوچههايي رو ميخواد كه هر وقت از سر هر كدوم كه رد بشم يه حجله كه روش عكس يه جوونمرد مرد دلم رو پر از حسرت رفتن بكنه... دلم هواي بوي شربت و گلاب قطعههاي خاكي بهشتزهرا رو كرده كه با همهي بچهگيهام اونوقتا دوست داشتم زودتر پنجشنبهها برسه و چادر مشكي كرپكيفيمو رو كه روش پر بود از طرح ستارههاي ريز ريز سرم كنم و با مامان و دوستاش سوار اتوبوسهاي كنار مسجد صاحبالزمان بشيم و بريم تا گل بذاريم رو مزار شهدا كه همشون آشنا بودن برامون. و من هي بدوم ميان مزارها با اون چادري كه كشش اونقدر سفت بود كه سر چادر ميچسبيد به پيشونيم و پشت چادر رو هوا يله ميشد و يه ذره هم فكر نكنم كه باباي فاطمهاي كه داره باهام بازي ميكنه ديگه نيستش تا قد كشيدن فاطمه و دراز شدن زبون خيليها رو ببينه.... دلم تنگ شده براي وقتايي كه شب جمعههاي مسجد ميرسيد و دعاي كميل ميخوندن و ميرفتم و در ميان هق هق گريههاي غريبانهي مادرم كه نميدونستم براي چيه، زير چادرش قايم ميشدم و آروم خوابم ميبرد...
دلم تنگ شده براي پوشيدن اون ژاكت قرمز رنگ دستباف مامان كه بپوشمش و برم جلوي در خونه بشينم و اونقدر منتظر بمونم تا يه مرد قد بلند و خاكيپوش از سر كوچه رد نشه و بياد داخل كوچه و بعد هي نزديكتر بشه و براي من دست تكون بده و من دلم غنج بره كه بالاخره سفركردهي من هم برگشته اونم با يه عالمه اسباببازيهاي گلي كه در يكي از ايستگاههاي جنوبي قطار برام خريده باشدش و ساك خاكي رنگش پر باشه از شكلاتهاي خوشمزهاي كه بهش ميگفتن شكلات جنگي كه هيچوقت خدا خودش نميخوردشون تا بيارتشون واسه من...
دلم تنگ شده براي سفرههاي عقد ساده و دامادهايي كه افتخارشون به لباس خاكي بود كه لباس داماديشون هم ميشد... دلم تنگ شده براي جهيزيههايي كه فقط براي يه زندگي ساده كافي بود... دلم تنگ شده براي خريدهاي سادهاي كه تنها به دو حلقهي سبك ختم ميشد كه اونم اغلب ميرفت تو ليست هديههاي به جبهه...
دلم تنگ شده براي چادر سر كردنهايي كه با دست رو ميگرفتن... دلم تنگ شده براي شعارهاي يهرنگي كه اگر فرياد ميشد "مرگ بر بنيصدر خائن" همه فقط به خاطر انقلاب و خون شهدا دستاشون گره ميخورد... دلم تنگ شده براي معابري كه بوي اسفند ميدادن و بدرقههايي كه با صداي "اي لشكر صاحبالزمان..." همه رو مسحور يه فضاي خيالي ميكرد... دلم تنگ شده براي اون بلندياي كه امام بره و روي صندلي سفيدش بشينه و در پايين هم يه دسته پاسدار وايسن و بعد هي امام حرف بزنه و هي آدمهايي كه اومدن ببيننش گريه كنن... دلم تنگ شده براي...
دلم تنگ شده براي بودن اونروزها و ديگه نبودن اينروزها...
دلم تنگ شده؛ خيلي!
---
كم كم دارد تمام ميشود اين دل لعنتي من، بايد كاري بكنم؛
كجاست مسجد جامع خرمشهر؟!
*كجاييد اي سبكبالان عاشق...