تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی - می‌داني و نمي‌دانم ...
 

می‌دانم ٬ رقیه ! چه‌قدر سخت است آن لحظه که سر خونین پدرت را آوردند و ... و تو مردی ...

 

می‌دانی ٬ رقیه ! من هر روز آن لحظه که دختر هم‌سایه ! گیسوان غمزه‌اش را در باد رها می‌کند و آن سوتر نگاه نامحرم ٬ غمزه‌اش را می‌دزدد ٬ سر خونین پدرم را می‌آورند و ... و من هر روز می‌میرم و ... و تو می‌دانی رقیه ...

 

 

---

نمی‌دانم اصولن تنها آنانی که اهل کوفه‌اند ٬ کوفی‌اند یا ... ؟!

 

و هنوز قافله‌ی عشق در سفر تاریخ است ...

 

و هنوزتر نقطه‌ها ٬ حرف‌های نا تمام‌اند حتا در انتهای یک نوشته که انتهای هر چیز دل است و این انتها دل نگاره است و ...

 

*تكرار مكررات من!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  |