میدانم ٬ رقیه ! چهقدر سخت است آن لحظه که سر خونین پدرت را آوردند و ... و تو مردی ...
میدانی ٬ رقیه ! من هر روز آن لحظه که دختر همسایه ! گیسوان غمزهاش را در باد رها میکند و آن سوتر نگاه نامحرم ٬ غمزهاش را میدزدد ٬ سر خونین پدرم را میآورند و ... و من هر روز میمیرم و ... و تو میدانی رقیه ...
---
نمیدانم اصولن تنها آنانی که اهل کوفهاند ٬ کوفیاند یا ... ؟!
و هنوز قافلهی عشق در سفر تاریخ است ...
و هنوزتر نقطهها ٬ حرفهای نا تماماند حتا در انتهای یک نوشته که انتهای هر چیز دل است و این انتها دل نگاره است و ...
*تكرار مكررات من!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری
|
