درست روبهروي هم ايستاده و چشم در چشم هم دوختهايم؛ انگار كن بعد از اين همه سال اين چشمها آشنايي را ديدهاند كه ديريست در حسرت چنين لحظهاي روزگار گذراندهاند!
خوب ميشناسمش؛ مدتيست در پيچ و خم خستهگيهاي ذهنم، تمام كوچه پس كوچهها، روزها و شبهايش و آدمهايش را خاصه، كه عاقبت هم همهگي به او منتهي ميشوند را گشتهام و حالا بعد از اينهمه، رخصت حضور را صادر كردهاند؛ آمدهام و ...
... و اجازهام را دست دلم ميسپارم و تا ميتوانم پلك نميزنم و باراني ميشوم بايد كه سير شوم آخر كه... كه نميشوم هم!
آخر! معجوني از حيات و ممات است اين گلدستهها و گنبد تا ابد خاكي اما آبي امروزش؛ اين حياط و شبستاني كه دورازهاي بود به سوي آسمان و هنوز هم ... ؟!
نميداني تو! كه چهقدر چشمهايم و اصلا تمامم محتاج همين سكوت و گرماي هميشهگياش است!
اجازهام را دست دلم ميسپارم و ...؛ كلام تاب نميآورد آخر هم...
... چهقدر دوستت دارم مسجد جامع خرمشهر!
---
«هزار سال تمام است بي تو
كوچههاي جهان را ميگردم
با جفتي پوتين پاره
مشتي خاكستر بر باد
و نيم پلاكي نقره
حالا بايد هزار سال داشته باشم؛ نه؟!
حساب زمان دستم نيست اما
چشمهام از نگاه تهي شدهاند
كه نميبينند تو در كدام شماره
در كدام كوچه، كدام آسمان
خانه كردهاي!»
رسم است انگار بهار كه ميآيد عاشقيت دنيا و مافيهايش هم شكوفه كرده و بعضن، گلي هم مياندازد! عاشقيت كردم اما بهاريهي امسال را...
از كرانههاي مديترانه و در سرزمين سروهاي استقامت حزبالله تا كرانههاي كارون و در شهري در آسمان؛ يك دل سير گشتم و...
هر آنچه كه دلم خواست را خواندم و دويدم حتا!
در كنار مسجد جامع تا ميتوانستم "شهري در آسمان" آقا مرتضا را بلند بلند خواندم و در كنار مزار خاكي بهروز مرادي عزيز تا ميتوانستم "يادداشتها و نامههاي خرمشهر"ش را مرور كردم و هر آنچه كه دلتنگيام را لبريز ميكرد را نوشتم و تازه تا ميتوانستم در خاكهاي بهشت شهداي جنت آباد خرمشهر لوليدم... و تا قدمهايم ياريم كرد و تاولهاي پاهايم به خون افتاده كه نه تا استخوان سابيده نشده بود؛ تمام كوچههاي خرمشهر را پياده رفتم و تا ميتوانستم بر روي كنارهي باريكه جدولهاي كنار كارون بي توجه به ديگران "خرمشهر شقايقي خون رنگ است ..." آقا مرتضا را كه از بهر كرده بودم را زمزمه كردم و باريدم...
تا ميتوانستم شجريان گوش دادم، تا ميتوانستم شير و شكلات خوردم، تا ميتوانستم فيلمها و كتابها و اشعاري را كه دوست داشتم را براي بار هفتصدم ديدم وخواندم... تا ميتوانستم روز دهم عيد را خودم براي همه پيامك زدم كه امروز به اعتبار شناسنامهام روز تولد من است، و در كمال جسارت يقين كردم كه امسال يكسال بزرگتر شدهام به جد... تا ميتوانستم... - اينجا حال و مجال خيلي كم است براي گفتن همهاش اما! -
خدا را چه ديدي شايد بهاري ديگر نيايد مرا كه در خرمشهر باشم و بهار را زندهگي كنم...
وانگهي؛ ديوانهگي هم عالمي دارد براي خودشها!
*الهي رضا به رضائك!
