تبليغاتX
سی صد و سیزده بهشتی - این روزها!
 

هي دارند حرف‌هاي‌شان را جمله به جمله كه مي‌روند جلو، بلندتر مي‌گويند؛

 

سه چهار نفري مي‌شوند كه گرد هم نشسته‌اند در گوشه‌ي درب بسته‌ي مترو!

 

گاهي هم خيلي مبرهن مي‌شود به كار افتادن چشم سوم‌شان كه دارد كل صندلي‌هاي مترو و آدم‌هاي آويزان به ميله‌ي پر از تبليغات گل‌رنگ و تفال اين سرمايه‌ي ملي در حال حركت را، وارسي مي‌كند، تا خوب دست‌شان بياورد كه چه‌قدر حواس‌‌ها به حرف‌ها‌ي‌شان است؛

 

حرف‌هاي‌‌شان مثل اين روزها تبليغاتي‌ست با چاشني موهاي پريشان و دست‌هاي لاك زده‌اشان؛

 

آن روبه‌رو پيرزن هم دارد لباس‌هاي تابستاني دخترانه را با حنجره‌ي خسته‌اش تبليغ مي‌كند؛

 

صداي دل‌رباي خانم گوينده‌ي ايست‌گاه حالا مي‌گويد كه مترو به آخر خط رسيده است؛

 

زودتر پياده مي‌شوند و نگاهم به سبزي مي‌افتد كه بر دسته­ي كيف­ و موبايل و مچ‌ دست‌هاي‌شان بسته شده است؛

 

فصل تبليغات است؛ من اما دوست ندارم هيچ رنگي را بر دستم ببندم؛

 

از كنارشان رد مي‌شوم؛

 

 چادرم را محكم‌تر مي‌گيرم!

 

 

---

 

 

«چه‌گونه تو را دوست بدارند

بي‌كم‌ترين نشاني از داغ

 

عيب تو اين است

كه زنده‌گي را ساده زيستي

در عصر جسارت شيطان!»

 

 

 

*من شك ندارم دستاني را كه تو آن‌ها را به حکم پدرشهيد بودن بوسيده‌اي، تقدس سختي پينه‌هايي را كه تو از نزديك لمس كرده‌اي، حرمت محاسن و چادرهايي كه با تو به آرامش رسيده‌اند در زير سايه‌ي رهبري و اصلن وسعت تمام مردمی که با تو برادرند؛ بدون آمدن هيچ  22 خردادي و بدون هيچ حد و مرز جغرافيايي، تو را رأي داده‌اند؛ چه باك از اين‌همه هم‌همه!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط لیلا سادات باقری  |